|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
نمیدونم شاید دعواهای زن و شوهری واسه یه عده ای جالب ترباشه اخه آمار کامنت دونی های یه عده از ۱۰۰ بالا میره مال من بعد سه روز که از آپ میگذره هنوز رو عدد ۵ فیکس شده و تغییری نکرده دیگه مهم نیست.... به قول گیلاسی وقتی آدم حد نهایتش رو میچشه دیگه این غم و غصه های کوچیک جایی ندارن واسه بهانه گیری و دلتنگی! دیروز یه خواب بد دیدم ، خیلی بد ،طوری که تو خواب گریه کردم و وقتی بیدار شدم چشمام خیس بود ! خواب دیدم یکی از همکارا به خاطر اینکه وقتی بابام رضایت داده من با پسر فلانی ازدواج کنم اما من رضایت نمیدم و برگه عقدنامه رو امضاء نمیکنم یه لگد به پشت پام زد و من با درداون لگد گریه کردم و مامانم عصبانی شده که اون همکار به چه حقی به دخترش لگد زده ،اما من همچنان با صدای بلند گریه میکردم و حاضر نبودم به خاطر خوش آیند مادر بزرگ که با پسر عشقولانه اش دارم مزدوج میشم تن به این ازدواج سراسر اشتباه بدم ! درسته که خواب بود اما منو خیلی بهم ریخت .....
به نظر شما من احمق نیستم : که وقتی میرم تو اتاق چشمک به احترام حضورم سلام میکنم ،و اون با بی میلی و آروم جواب سلام منو میده ؟ اونوقت اون که میاد اتاقمون به آلیس و آنت سلام میکنه و مثل گاو سرشو میندازه پائین و میره و انگار نه انگار من هم هستم ؟! یه چیزی فراتر از احمق می باشم به نظر شما من احمق نیستم : که وقتی واسه خودم و آلیس صبحانه کتلت میارم یه دونه اشو با احترام میذارم رو میز آنت که ساعت ۱۰ که صبحانه میخوره اونو هم بخوره ،آخه حامله است بوی کتلت می پیچه تو اتاق هوس میکنه باید که مراعاتشو کرد . اونوقت اون ظهر موقع رفتن به خونه ظرف رو میذاره رو میزم "وقتی نیستم تو اتاق" در حالی که کتلت توش هست ! یه چیزی بالا ترا از احمق می باشم اونوقت هایدی ِ سرخوش میگه تو پیش قدم بشو واسه آشتی با نارنجی ، اون الان ازدواج کرده و موقعیت اجتماعیش با هفته قبل فرق کرده ،برو بهش تبریک بگو و قضیه رو تمامش کن پ.ن: کجای سرنوشت من نوشتن که باید غمخوار بقیه باشی و دست آخر کسی نباشه که غمخوارت باشه تا برم پاک کنمش و به این تراژدی تلخ زندگیم پایان بدم مسأله 57ـ آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف و حالت سابقه آن هم معلوم نيست چيزى را پاك نمى كند، وضو و غسل هم با آن باطل است، امّا اگر چيز نجسى به آن رسد نجس نمى شود. مسأله 58ـ هرگاه آبى بر اثر مجاورت و نزديكى با عين نجس بوى نجس بگيرد پاك است، مگر اين كه عين نجس به آن برسد، درعين حال اجتناب از آن بهتر است. مسأله 59ـ هرگاه آبى كه بو، يا رنگ و يا طعم آن بر اثر نجاست تغيير كرده خود به خود رنگ و بو و طعمش از بين برود پاك نمى شود، مگر اين كه با آب كر يا باران يا جارى مخلوط گردد. مسأله 60ـ آبى كه قبلاً پاك بوده شك داريم نجس شده يا نه، پاك است و آبى كه قبلاً نجس بوده شك داريم پاك شده يا نه نجس است. سه شنبه 12 آبان1388 :: :: نويسنده : ترگل
گاهی ما آدما نیاز به تلنگر داریم ، نیاز داریم یه جوجه شازده قصر کاغذی مونو خراب کنه کلاً از اون دسته آدمایی هستم که به ندرت قهر میکنن و تعداد آدمایی که به زندگی من راه پیدا کردن اما حذف شدن از انگشتای دست هم کمترن درسته شاید آدمای کمی وارد شدن ! یه دختر همسایه دیوار به دیوار حذف شد فقط به این دلیل که ترسید به مامانش بگه دوست پسر داره و گذاشت تا مامانش بیرحمانه همه ی تقصیرا رو گردن من بندازه (از ادمای ترسو بدم میاد) یه هم کلاسی ِ دوران دانشجویی حذف شد چون شبیه گربه بود ، بی حقوق ! یه همکار چند سال پیش حذف شد چون لبخند تمسخر آمیز روی لبهاش تا سرحد جنون آتیش حسادت منو شعله ور می کرد یه سری آدما هستن به محض دیدن برق نگاهشون یه علاقه نسبی در دلت جرقه میزنه ، و همین جرقه کافیه تا من رد روشنایی رو دنبال کنم و اونقده فوت کنم تا شعله ها زبانه بکشه تا همه ببین امروز آلیس نیست ، رادیو روشنه و من تو اتاق تنهام و سکوت کردم ، به خاطر قضیه مهمونی و بی احترامی دوستان به من کمی با همکارای اداره در حالت استند بای هستم ، تلفن آنت زنگ میخوره چشمک پشت خطه و من یهو به ذهنم میرسه شاید اشکال از منه ! اینکه من این روزها با همه ی خانومای اداره تقریباً دلخورانه و پـُلُت هستم شاید مقصر منم ! شاید کار من اشکال داره ! یاد حرف دکتر می افتم : تو بی نقصی ، تو خیلی خوبی ، فقط زیادی ایده آلیست هستی ، همه چی با معادلات منطقی حل نمیشه دختر خوب.... یه کمی تمرکز و انجام امور محوله ی اداری باعث میشه من جواب سؤالمو پیدا کنم : من مشکلی ندارم فقط اینبار تو فیلم دوستی نقشی که به من محول شده بود رو خوب بازی نکردم ! یه سری آدم آفریده شدن تا منت بکشن ، یه سری آدم آفریده شدن تا منتشونو بکشن حالا نقش من تو این سریال بخشش ، پیش قدم شدن واسه حل کدورتها ست و الان یک ماه میشه من تصمیم گرفتم نقشمو خوب ایفا نکنم ، به هر قیمتی شده تنها پسر خاله میدونه من چی میگم ، معذرت خواهی بی معذرت خواهی حتی اگه مقصر 100% باشی این روزا شدیداً دوست جدیدم آرزووووست خیلی خنده دار بود ، دیروز تو باشگاه من خلاف جهت عقربه های ساعت میدویدم و نارنجی موافق عقربه ها ، هرچند ثانیه از جلو هم رد میشدیم و هر دو خودمونو به اون در میزدیم ،من حتی تو کودکی هم اینجوری با کسی قهر نکرده بودم و رو برنگردونده بودم ، خودم از خودم در تعجب بودم این روزا آدم خیلی کثیفی شدم، از غیبت کردن لذت میبرم ، ازخبرچینی ، لج و لجبازی ، نقل قولهای ِ بحث بر انگیز و......... اما باور کنید هیچ عذاب وجدان هم ندارم تازه دیشب زنگ زدم به مهلا و لو دادم بچه ها همچین خوششون نمیاد تو مهمونی هامون حضور داشته باشه ، اگه یه روزی رفتم خونه اشون حتماً درمورد با کفش رو فرشا راه رفتنش هم خواهم گفت که بچه ها خوششون نیامده بذار خانومای اداره بگن عجب الاغی هست ترگل اینجوری منم فردای قیامت زبونم جلو خدا درازه که : دیدی اینا هم کم پشت سر من حرف مفت نزدن ، با هم بی حساب کتابیم ها ، چیه ؟! فکر کردی از قله نشین بودنم فاصله گرفتم؟ نه جان دلم ! من هیچ فاصله ای حس نمیکنم ، خیلی چیزا تو دنیای آدما جاشونو عوض کردن ، قله اما جابجا نمیشه ، هست فقط این قله نشین هست که تصمیم گرفته با هر آدمی مثل خودش رفتار کنه بذار همه نگن چه دختر خوبی بذار اونی که لیاقت داره فقط بگه چه دختر خوبی من دلم میخواد خوبی هامو مخصوص یه عده آدم خوب بدونم و آدم بدا چیزی عایدشون نشه از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق پ.ن : فکر کنم وقتشه تجدید فراش کنم ! دوستایی که از دوستی باهاشون لذت می برم ولی این روزها راه رفت و آمدمون سد شده همه اشون جفت اختیارکردن و جوجه به دندون می کشن ، وقت اون رسیده که تکونی به خیلی از باورهام بدم از انجمن دختران ترشیده بوی خیر نمیاد راستی نگفته بودم از دیشب خیلی خوشحالم ، آخه امروز37 ُ مین روز از چله نشینی ِ منه ، دقیقاً دیشب 36 روز بود که من اشتباهی که مدت زیادی بود گریبانگیرم شده بود و تقریباً بهش معتاد شده بودم رو تکرار نکردم ته حسابم رو بچلونم 7هزار برام میمونه ، بی خیال قبض موبایل ، امروز عصر با اقلیما قرار ملاقات دارم ، میخوایم بریم صفا-سیتی ، میخوام خودمو به یه عصرانه محشر دعوت کنم ، برا خودم جشن بگیرم باید تکلیف این 199 هزار تومان اضافه پرداختی شرکت مس رو مشخص کنم ، کسی تو حسابداری شون گوشی رو بر نمیداره ، واقعاً که .... آلیس نیست و من ده روز فرصت دارم تا تمرین کنم شاید از شر ّ این پر حرفی ِ ذاتی خلاص بشم هر کی دلش خواست میتونه واسه من نسخه بپیچه ، این روزها شدیداً بی کار و بی عار می باشم و یه خروار کتاب و سریال و فیلم ندیده تو اتاقم هست من بابامو میخوووووووووووووووام باتشکر - ارادتمند همه ی شما ترگل
مسأله 21ـ آب یا «مطلق» است یا «مضاف». آب مضاف آبى است كه به تنهایى به آن آب گفته نشود، مثلاً بگویند «آب میوه»، «آب نمك» و «آب گل»; امّا آب مطلق آن است كه مى توان بدون هیچ قید و شرطى به آن آب گفت; مثل آبهاى معمولى.
آیکون یه قله نشین عصبانی مرده شور این گوگل ریدر رو ببره که از وقتی اختراع شده ، ملت از توش وب لاگهای تازه آپ شده رو میخوونن و یادشون میره باید کامنت بذارن حالا اگه از فردا من همه پستهام خصوصی شد گله نکنید ولله ِ آمار کامنت دونی من از 15 تا در ماه رمضون به سه تا پست 1دونه کامنت رسیده
سلام و صبح شنبه دوست جوووووونا "آیکون مخصوص موهای آریان اولا ً اعلام کنم اینجانب ترگل خانوم بسیار بسیار دوست داشتنی ثانیاً به دلیل عروسی آبجی خانوم از فردا مورخ 3 آبان ماه 88 تا صبح روز6 /8/88 بنده مفقود الاثر خواهم شد ، نگران نباشید در صحت وسلامت مشغول رسیدگی به امورات خانه و خانواده خواهیم بود ثالثاً از امروز تمامی ِ پستهایی که در مورد اداره نوشته خواهد شد و طبق طبقه بندی ما در فهرست موضواعات "اداره نوشت" می باشد داری رمز خواهد بود ، شرمنده که مجبورین قدم رنجه کنید و پسورد مطالبه کنید ختم کلام : گله گذاری و شیرینی می خوام و..... ها رو بی خیال ، انشالله عروسی خودم و بابای هیراد همه اتون دعوت هستین به صرف شربت و شیرینی و شام سه شنبه 28 مهر1388 :: :: نويسنده : ترگل
دیشب مامان داشت به چند تا از فامیل تل میزد که واسه جلسه عروسی ترنم ، 4 آبان ماه 88 دعوتشون کنه بیان بیرجند ، نوبت خاله جان که رسید بعد کلی احوال پرسی و خوش بش و گفتن اصل قضیه ، یهو خاله جان فرموندن کی به سلامتی آقا متین رو داماد میکنید من : مامان : آسیاب به نوبت ، واسه اون هنوز وقت زیاده و فرصت هست من : این سؤال رو خیلی وقتا می پرسن از مامان و مامان هم همین جواب رو معمولاً میده ، و معتقد هست هنوز پاهای خان داداش از دوشک شون بیرون نزده و وقت زن گرفتنشون نرسیده همین چند دقیقه پیش طی یه اتفاق مخسره "عمداً اینجوری نوشتم" ما دستان مبارک را به روی میز کوفیدیم و فرمودیم : من زن تو نمیشم همدم تو نمیشم میروم بر همدون شوهر کنم بر رمضون
نتیجه اخلاقی : اینجانب بانو قله نشین با 28 سال و 5 ماه سن ، به آستانه ترشیده گی از نظر عموم رسیده ایم و وقت زن گرفتن برای خان داداشمان می باشد که سربازی شونو رفتن ، مشغول تحصیل در رشته کاردانی it می باشند و البته کارثابتی هم ندارند از آنجایی که ما شدیداً بی بـَر و رو می باشیم و ایش ایش پیف پیف هم می باشیم و نه کار داریم نه ماشین داریم نه تعاونی مسکن اداره عضو می باشیم و بسی پول به جیب آنها نریخته ایم که خانه دارمان بکنند و از ارثیه پدر ی هم بی نصیب می باشیم و الی غیر... کلاً خاستگار نمی داشته باشیم من : هیشکی منو دوست نداره شوکو : جرأت داری یه بار دیگه تکرارش کن پدر خدا بیامرزمان (خدا اموات شما رو هم رحمت کنه) راست میگفت ترگل نصفش زیر زمینه ، حالا بذار یه شوهری نشون این جماعت خنگول بدم که حظ ببرن ، کاش این آدما کمی دایره دیدشونو وسعت میدادن کاش....... اصلا میدونید چیه ؟ همه اش همه اش تقصیر بابای هیراد می باشد ، از دست اون من هر لحظه باید حرص بخورم و جوش بزنم
مسأله 8ـ اگر احتمال دهد فتواى مجتهد عوض شده، مى تواند به فتواى سابق عمل كند و جستجو لازم نیست. مسأله 9ـ در جایى كه مجتهد صریحاً فتوا ندارد، بلكه مى گوید احتیاط آن است كه فلان گونه عمل شود، این احتیاط را «احتیاط واجب» مى گویند و مقلّد یا باید به آن عمل كند و یا به مجتهد دیگر مراجعه نماید و امّا اگر فتواى صریحى داده، مثلاً گفته است اقامه براى نماز مستحبّ است، سپس گفته احتیاط آن است كه ترك نشود، این را «احتیاط مستحبّ» مى گویند و مقلّد مى تواند به آن عمل كند یا نكند و در مواردى كه مى گوید «محلّ تامّل» یا «محلّ اشكال» است مقلّد مى تواند عمل به احتیاط كند یا به دیگرى مراجعه نماید. امّا اگر بگوید «ظاهر چنین است» یا «اقوى چنین است»، این تعبیرها فتوا محسوب مى شود و مقلّد باید به آن عمل كند. مسأله 10ـ هرگاه مجتهدى كه انسان از او تقلید مى كند، از دنیا برود باقى ماندن بر تقلید او جایز است; بلكه اگر اعلم باشد واجب است، به شرط این كه عمل به فتواى او كرده باشد. سه شنبه 21 مهر1388 :: :: نويسنده : ترگل
خداجون : یه بار ازم امتحان گرفتی رفوزه شدم ، کلی تک ماده و ارفاق و.... برام ردیف کردی تا بتونم برسم به نقطه اول ، تو رو جان هر کی از بنده هات که بیشتر دوست میداری دوباره امتحان نکن ، دوباره تکرارش نکن ..... استرس ، اضطراب و ترس ، تشویش و دلنگرانی و تردید
اینا حسهایی بودن که در بهترین روز مهرماه 88 میخواستن منو کلافه کنن 3تا فیلم اگه باشه که من هر وقت ببینم یاد یکی می افتم : 1. دیدار با بازی مهران مدیری و مینا لاکانی 2. دیشب باباتو دیدم آیدا با بازی : صوفی کیانی و الهام پاوه نژاد 3. گرگ و میش با بازی خاطره حاتمی و روناک یوسفی سکانس : ژانت تو باغ گل بود و مردی داشت ازش به خاطر شاد کردن دل رزمنده ها و خانواده هاشون ازش تشکر میکرد، ژانت گفت پس کی کسی منو خوشحال میکنه ! سکانس : آخر فیلم وقتی آیدا حرفای زن باباشو شنیده بود :من اسمم آیدا است حالم خوبه و میخوام زندگی کنم سکانس :ساره رفته لابلای بوته های گز با تفنگی در دست نشسته بود و معصومه دنبالش میگشت : خیلی نامردی فکر کردم رفتی و منو تنها گذاشتی جالب اینجاست که من این سه فیلم رو دو مرتبه نگاه کردم و دفعه ی دوم فقط به منظور بازسازی خاطره های تلخ و حسرت ی که از تماشای فیلم رو دلم مونده بود نه که بخوام غم رو به خودم تزریق کنم ، بلکه فقط به این بهانه که چقدر گذر زمان زخم دلمو التیام داده و دیدن دوباره اش فقط به نظرم بی مزه میاد و یه فیلم معمولی خواهد با اینکه آیدا و گرگ و میش منو متفکر کرد و قسمتی از احساسات خفته رو دوباره به جوش آورد، اما هنوز صدای حسرتی که ژانت داشت تو گوشم ویز ویز میکنه.... یه فرشته که باگریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته
مسأله 4ـ در مسائلى كه مجتهدین اختلاف نظر دارند باید از «اعلم» تقلید كند. مسأله 5ـ «مجتهد» و «اعلم» را از سه راه مى توان شناخت: لالایی کن بخواب خوابت قشنگه گل مهتاب شبا هزار تا رنگه یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پا نذاری تو شهر غصه لالایی کن مامان چشماش بیداره مث هر شب لولو پشت دیواره دیگه بادبادک تو نخ نداره نمی رسه به ابر ِ پاره پاره لالایی کن لالایی کن مامان تنهات نمیذاره دوست داره دوست داره میشینه پای گهواره همه چی یکی بود یکی نبوده به من چشمات میگه دریا حسوده اگه سنگ بندازی تو آب دریا میاد شیطون با ما به جنگ و دعوا دیگه ابرا تو رو از من میگیرن گلای باغچه مون بی تو می میرن لالایی کن لالایی کن.............
یادتونه از جوونه زدن یه نهال گفتم ؟ فکر کنم یه جوب آب شیمیای به باغچه امون پاتک زده و .... دعا کنید برام همین 5 دقیقه پیش رادیو پیام شعر معروف "یار دبستانی من " رو پخش کرد هیچ وقت فکر نمیکردم دلم اینقده واسه "جومونگ تنگ "بشه هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی حس کنم دلم بخواد یواشکی های آقای جومونگ و بانو سوسانو رو بدونم هیچ وقت فکر نمیکردم دلم بخواد یه بار دیگه از سر نو این سریال رو تلوزیون پخش کنه و من بشینم و ببینم دلم جوووووووووووووووووووووموووووووووووووووووووووونگگگگگگگگگگگگگگگ میخواد
پ.ن عزیزان من ، من گفتم دلم واسه جومونگ تنگ شده نه واسه این هنرپیشه قزمیت ! ، خو تلوزیون این روزا هیچی نداره ، خسته شدم بس نشستم سریال خارجی زیر نویس دار دیدم ،چشمام کور شد ، یه سریال میخوام هویجور نشون بده منم هویجور ببینم بعدشم جومونگ خیلی هم خیلی هم خیلی هم قشنگه ، کی گفته اینجوریه همینه که هست ، دلم خواسته ، فرض کن ویار داریم ! به خودمان و خودمان و خودمان مرتبط می باشد... چهارشنبه 29 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
صبح سرد سه شنبه است خیلی سرد تراز اونچه فکر کنید اولش فکر میکردم این بینی بسته و این چشمای سوزنده به خاطر گریه های نیمه شب و بغض و .... اما عطسه های صبح تا به الان ، چشمایی که بدون بغض گلو اشک میریزن ... همه حاکی از شروع یه سرما خورده گی می باشد دیروز عصر وقتی همه اهل خونه رفتن قبرستون من موندم وتنهائی های خودم ! لباس پوشیدم و پیاده تا باشگاه رفتم و همه اش فکر کردم به همه چی به همه این بغضی که اینهمه ساله دارم با خودم یدک میکشم به همه این حرف نگفته ای که یه روزی یه جایی باید که این بغض رو بشکنم و حرف دلم رو بزنم ....... یعنی دلم خواهد اوومد گله بکنم یعنی من میتونم بگم که تو ، که تو با اوون دروغی که به من گفتی اینهمه ساله یه بغض تلخ و سنگین رو همسفر وهمراه و همخونه ی من کردی؟ نمیدونم!!! ولی بی صبرانه منتظر روزی هستم که بتونم حرفم رو بزنم بگم بد کردی ، بگم خیلی خیلی ..... بگذریم شنبه نشسته بودم و داشتم به کارام میرسیدم که یهو آنت میگه نامه رو ببین !!! به نیم ساعت نکشید که دیدم اداره شد صحرای کربلا رئیس منو و کارشناس مسئول قسمتونو با هر کدوم جدا دعوا کرد و ته ته قضیه هم مربوط به من میشد.... این من بودم که باید اطلاعات داشته رو جمع بندی میکردم " که این کار رو کرده بودم " این من بودم که باید اطلاعات نداشته رو حسب دستور رئیس سازمان "سلیقه " و این من هستم که باید حواسم جمع باشه و ماه آینده از آمار به دست آورده شده کم بکنم ای خداااااااااااااااااااااااااااااا خلاصه اینکه من تا ساعت 17 بعداظهر توی اداره بودم ساعت 15:30 به خانوم کوچولو تل زدم که واسه من تو قابلمه غذا بذار و بده دست جینگیل تا همین جور که میره دانشگاه بیاره در اداره ، تازه دستور دادم لباس و کفش باشگاه هنوز 16 نشده بود که جینگیل تل زد که بیا دم اداره امانتی هاتو بگیر " بوس * پ. ن : نوشته شده در دیروز سه شنبه 28/آبان/ 87 ، که باز به دلیل جلسات پی در پی پیرامون اتفاقای افتاده احضار شدم و نیمه تموم موند حرفام .... یکشنبه 19 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
امروز به وسعت تمام آسمون شهرم که صبح ابریه وظهر آفتابی و عصر ابری و شب ستاره باروووون
دلم گرفته دارم میرم خونه فردا حتما توضیح میدم البته اگه کسی پیدا بشه نگران حال ما باشه
شنبه 25 اسفند1386 :: :: نويسنده : ترگل
دنیا اوونقد ه که ما سخت میگریم سخت نیست تو این رو یادگرفتی و همیشه بهش عمل میکنی و من هنوز تو یادگرفتنش ، تو هجی کردنش لنگ میزنم ! ولی آخرش که چی یاد خواهم گرفت ، شاید خیلی خیلی بهتر از تو سال 86 نه میگم تلخ نه میگم شیرین اما داره تمام میشه و من هنوز در خم همون کوچه بن بست هستم یادمه 86 با یه عالمه عروسی دوست و آشنا و فامیل اوونم پشت سرهم شروع شد (یعنی همش شادی و خنده و جشن وپایکوبی ) و لی این روزای اخری............ خیلی دلم گرفته ، پاک بهم ریخته به نظرمیام یه سردرد که دیگه یه ماهه شده رفیق دم به ساعتم ! خسته ام ، نیاز به استراحت طولانی دارم ، بی حوصله ام وای که عجب 86 پر فراز و نشیب بود ، اووووووووووه یه عالمه ابراز عشق و احساسات و از این حرفا دیگه به نظر شما چند تا آدم خیز برداشتن که بله رو از من بگیرن و وسط راه جا زدن ؟ من چیزی نمیگم خودتون خوب کلاهتونو قاضی کنید ، نه گله ای نیست ، اوونقده بار دلتنگی هام زیاد شده که از توانم خارجه ، میخوام بذارمش زمین دیشب باز توتنهایی و خلوت واشک و آهم از خدا یه چی خواستم و با اینکه میدونم حماقته اما خواستمش آدم باید دوتا گوش دراز داشته باشه که تو سخت ترین و تحت فشارترین شرایط بزرگترین و مهم ترین تصمیم زندگی شو بگیره و من یه چند وقتیه که حس میکنم گوشام ازحد معمول بزرگتر شده ، پس آماده ایم به سلامتی جهت اثبات خریت خودمون شوکو عسیسم اوومده پیشم بهم دلداری بده و کلی منو سرحال بیاره ، قربونش برم ولی یه چیزی هست یه حس غریبی که الانه یه هفته میشه پر از انرژی ام یه جور امیدو سرزندگی که با همه این اتفاقات عجیب و غریب که دور و برم داره وووول میخوره من هنوز سرپام انگار یه راهی برای خلاصی پیدا شده و من دارم از دورها می بینمش ، یه کم دیگه میرسم به این شاهراه و اوونوقت که من افتادم تو مسیر دیگه قل میخورم قل میخورم و می رسم به هدف عید همه گی مبارک و امیدوارم سال خوب و خوش و به شادی و شادکامی حافظ به ادب باش که وا خواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد |
||