|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
۳۶ این پست کمی مالیخولیایی می باشد لطفا گیر ندهید اصلا حسش نیست !!! دیروز مرخصی داشتم و رسماً به اتفاق دو برادر ویک عدد خواهر شدیم نوکر بی جیره مواجب مامان خانومی و به تمیزکاری ورنگ کاری و.......خونه پرداختیم شب عروسی پسر همسایه بود که شخصاً قنداق شدنش رو هم شاهد بودم و یادم میاد در سن 5ساله گی برای همکارای مامان تعریف میکردم با آب و تاب که سر بچه دیده میشده موقع رفتن مادر به بیماستان فکر کنید همه این صحنه ها یادمه و الان اون بچه شب دامادیشه ، رسما ً دپرس می باشممم دیشب از عروسی که برگشتیم نماز خوندم و قرآن خوندم و دیگه از فرط خسته گی ولو شدم ، تابستونه و زمان اینکه آدمی که به خودش و پوششش آزاد باش بده ، یه پیراهن کوتاه قرمز که روش عسک خرسی های تپلی بود رو پوشیدم و دیگر هیچ تا خرخره رفتم زیرپتو و چشمامو بستم و رفتم تو خیالات باطل: اینجانب بانو قله نشین عاشیق یه مردی می باشم که بنا به دلایلی مدتی هست افسرده گی داره و منو هیچ اصلاً تحویل نمیگیره ، منم اونقده سر تق شدم که اونو تحویل نمیگیرم و سکوتی بس عجیب در روابطمان حکم فرماست من رفتم به یه ماموریت کاری در پایتخت ایران زمین و دقیقا همون روزی که کارم تمام شده و قرار بوده با هواپیما فردا صبحش بیام بیرجند ، یهو گوشی موبایلم شروع میکنه به خوندن شعر عسل بانو ، ذوق میکنم و جواب میدم ، من روی پل هوایی هستم و اونی که پشت خط هست تقاضا میکنه که زیر پامو هم یه نگاهی بندازم ، اووووووووووو wooow آقای شازده زیر پل هوایی وسط یه اتوبان داره منو تماشا میکنه و میگه فقط به خاطر تو اومدم که پیش هم باشیم! منم سریع پله ها رو یکی دوتا میکنم و میام پیشش ، دستم ناخودآگاه میره لای انگشتای بزرگ و مردونه اش پناه میگیره ساعت هنوز 14 نشده تصمیم میگیریم بریم پارک ساعی و بستنی قیفی میگیریم و هی لیس می زنیم و هی از خودمان حرف مفت در میکنیم از سرپائینی خیابان ولیعصر میایم پائین و همچنان دست در دست هم می باشیم ، به رستورانی میرسیم و ناهاری نوش جان می نمائیم در یک فضای سبز اون حوالی روی چمنهای نمناک مینشینیم و عقده ی دل میگشائیم - دیووووووونه میدونی من عاشق این بهانه هاتم ، میدونی چند وقته به هیچی حسودی نکردی، به دخترایی که مامانم واسه من پیدا میکنن تا منو داماد کنن ، به حتی روشن شدن چراغ آی دی ئی که تو فکر میکنی وقتی با اون onمیشم یعنی تو سر کار هستی و دارم با بقیه چت میکنم ، به در مغازه واستادنم و دید زدن دخترا و حتی به لباس پوشیدنم ، میدونی چقده دلم لک زده که بهم گیر بدی و بهانه گیری کنی و من باورم بشه نسبت به من حس مالکیت داری + من باید اینجوری باشم ؟ خیال کردی من از سنگم ؟ خیال کردی تحمل من چقده ؟ "بعدش اشکام دونه دونه از گونه هام قل بخوره و بریزه رو بازوهای مردونه ی تو که منو محکم بغل کردی" بعدش با هم بریم هتل محل اقامت تو و من رو تخت تو دراز بکشم و تو رو صندلی نشسته باشی و منو تماشا کنی تا من خوابم ببره ، بعدش فردا صبحش من از پرواز جا بمونم و تو بگی بی خیال ، بعدش بریم سینما و فیلم سوپر استار ببینیم و بعدشم فیلم وقتی همه خواب بودن و بعدش بریم ترمینال جنوب سوار اتوبوس بشیم ، کنار هم بشینیم و تا خود بیرجند "دقیقا 18ساعت " کنار هم حرف بزنیم و چیپس و پفک بخوریم و تخمه بشکنیم داشتم هنوز صحنه ی هتل و تخت و اینکه آقای شازده کجا بخوابه رو طراحی میکردم که خواب چشمانمان را ربود و از اونجایی که خربوزه نخورده بودیم دیگه از بیدار خوابی های شب قبل خبری نبود صبح که چشمامو باز کردم ، پس از بازخوانی خواب شب گذشته به یاد آوردم که خواب دیدم : یه خانومه اومد تو مغازه ای که من و شازده کار میکنیم و پرسید که اینجا کسی هست لیسانس زمین شناسی ِ ، منم دست بلند کردم که منم گفت دنبالم بیا برات یه کار مرتبط با تحصیلاتت پیدا کردم ! به شازده اشاره کردم و گفتم احتمالا زیادی دوتایی پر حرفی کردیم "انگار مغازه کلاس درس باشه " اونم گفت اشکالی نداره برو درستش میکنم خانومه منو برد توی یه مغازه پر از گل و گیاه واونجا منو سین جین کرد که رابطه ات باپسر رئیس چیه ؟ نمیشه که پسر رئیس بی خودی سفارش کسی رو بکنه و دستور بده که حق اخراجش رو ندارین و.... ،گفتم خب اینکه هیچی هیچی هم نیست ، نیست یعنی یه چیزایی هست ، اما هنوز جدی نیست ، فعلا فقط دوستیم یهو دیدم بارون گرفت ، تعجب کردم وسط چله تابستون این بارون ریز و سریع چیه ؟ رفتم وسط خیابون منتظری (درحالی که باخودم میگفتم من عاشق بارون توی تابستونم که بشه با تاپ بری زیر بارون و خیس بشی) زیر بارونا رقصیدم ، یهو دونه های برف اومدن پائین ولی زودی دوباره بارون گرفت و من هویجور میرقصیدم آخر خوابم هم اینطوری بود که من مامان شده بودم ، مامان یه پسمل ناز و جینگولی ، که باباش که آقای شازده می باشد ازش تو بیمارستان قبل اینکه بچه رو تحویل من بدن عسک گرفته بود و تازه عسک پسمل ما رفته بود رو کارتها و مجله های تبلیغاتی بعد اینکه پسملمون رو به ما دادن ، بابای پسمل منو برد اتاقش و گفت رو تخت من دراز بکش و من اونجا چون یه خانوم بودم که یه نی نی دنیا اورده بودم و بسیار نیاز به بغل داشتم به بابای پسمل اشاره کردم که بغل و.... صبح شده بود و دیگه بغل بی بغل |
||