|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
۳۹ خيلی خوبه که آدم يکيو داشته باشه در زندگانی، که وقتی با اونه دلش هيچی و هيچکس ديگه رو نخواد؛ و حتا به هيچچی و هيچکس ديگه هم فک نکنه. این روزا حال بسیار خوشی دارم بااینکه خیلی وقتا میشه گریه ام میگیره ، گاهی به جاده خاکی میزنم گاهی به بیراهه میزنم ، اما با این حال خیلی حالم خوبه سطح رابطه ام با دوستام خیلی کم شده ، مدتها ست از جودی خبر ندارم، با اقلیما در تماس نیستم و واسه تماس با طلوع همش امروز و فردا میکنم تو این 38 روز فقط دوبار اقلیما رو دیدم یه بار خودش خواست و یه بار هم تو مهمونی دوستانه خونه ی حنا دیدمش ، که اونجا هم اصلا پیش هم نشسته نبودیم و صحبتی نشد ، البته دیدم داره با نرگس صحبت میکنه وازش در مورد گرامر زبان انگلیسی می پرسه ، منم خودمو به اون راه زدم و ترجیح دادم واسه علاقه مندی های دوستم احترام قائل بشم و چیزی نگم ؛ که بی خیال بسه دیگه اینهمه سرت تو کتاب و درس بوده وبچه مثبت بودی ، احساس کردم لابد اون اینجوری سیستم عاملش تعریف شده . دوتا مراسم عروسی تو این هفته رفتم و فردا شب هم عروسی غزل جون هست دوستای دیگه رو هم ای کم و بیش دیدم و احوالپرس بودم ولی نه مثل گذشته واسه خوشی ِ حال خودم خیلی کارا کردم و خیلی برنامه ها ریختم اما ترجیها ً نه توقعی از خیل عظیم رفقا داشتم و نه دیگه میخوام داشته باشم یه جورایی یا من یه پله ازشون جلوترم یا بسیار پله عقب تر! و نتیجه اینکه من و اونا تو دوخط موازی حرکت میکنیم و جناحمون شدیداً فرق میکنه یه چند نا آدم مشکوک هم اومدن و کامنت گذاشتن و از نوشته هاشون معلوم بود که منو میشناسن از جمله "سمیرا" که من حدس زدم باید اقلیما باشه و بقیه هم یا همکارا بودن یا دوستانی که یه آشنایی نسبی دارن و یا هر کس دیگری ! این روزا روزنه ای از اجابت اطراف خودم حس میکنم که میدونم واسه رسیدن به اونجایی که میخوام باید پلهایی رو پشت سرم و پیش روم خراب کنم که هم غیر ممکن هست و هم دور از عقل میگفت هر وقت یه مسئله ناراحت کننده برات اتفاق افتاد سعی کن به اون پیش داوری اولت بها ندی و چند تا پیش داوری دیگه هم بکنی و راههای دیگه رو هم سبک سنگین کنی ، گفت هر وقت چیزی دلخورت کرد بزن به پات و بگو مهم نیست واز کنارش رد شو ! خدا رو شکر تو این یه هفته مسئله ی دلخور کننده ای رخ نداد و تقریبا همه چی در حالت استند بای هست و منم راحتم و راضی رابطه ام با خدا کمی کمرنگ شده و این نه به دلیل بنده ی بد بودن هست بلکه یه جور خلسه است که این روزا دلم نمیخواد پرش کنم میخوام که شرمنده ی مهربونی خدا بشم ! و برای اینکار به قول مامان ترمه باید اول خراب بشه تا بعد آباد بشه! یکی کامنت گذاشته که : (تو دغدغه ای جز پیدا کردن بابای هیراد نداری و گله کردن از دوستات که بهت توجه ندارن!)این نظر خیلی منو برآشفت ، چیزی حدود80-70 وب لاگ تو گوگل ریدر من لینک هستن وقتی میخونمشون میبینم دغدغه های اونا فرقی با مال من نداره ، تو همه اشون پر از گله از شریک زندگی ، شریک عشقی یا اوضاع احوال بچه اشونه ! هر کسی واسه خودش یه سری دغدغه هایی داره که حداقل برا خودش اهمیت داره ، من گله هامو ننوشتم که کسی بخونه ورویه اشو عوض کنه ، چون خوشبختانه دوستام اصلا نمیخونن وب لاگ رو ، می نویسم تا خالی از دلخوری بشم و زندگی رو شادمانه ادامه بدم از نظر من بابای هیراد فقط میتونه یه نفر باشه و وقتی شدن اون امکان نداره ، پس هر کسی که میتونه باشه باشه ، مهم نیست و منم دنبالش نمیرم باید خودش بیاد و پیدا بشه ! زندگی فقط یه بار میتونه غیر منطقی جریان پیدا کنه و بقیه وقتا باید کاملا منطقی و عاقلانه باشه و هر کسی لیاقت بی منطق بودن رو نداره و من فقط واسه یه نفر "خر" میشم دنبال دوستای تازه نیستم یعنی اولش میخواستم باشم اما دیدم هیچ فایده ای نداره چون هماهنگ شدن با آدمای تازه انرژی تازه میخواد و زمان می بره ، پس تصمیم گرفتم با همین قدیمیها البته با روش جدید برخورد کنم و فعلا هم موفق بودم من دوستای خوبی دارم ، دوستایی که تو انتخابشون نهایت سخت گیری و ظرافت رو به خرج دادم و نمیخوام از دستشون بدم ، اما دیگه نمیخوام طوری باشه که نه من آویزون اونا باشم نه اونا طوری با من رفتار کنن که من احساس کنم دارن برام کم میذارن یا کلاس میذارن عادله ، غزل، فیروزه ، طلوع ، اشک، آسیه ، اقلیما ، شوکو ، جودی ، نارنجی و به تازه گی آلیس ، البته دوستای متفرقه ای هم دارم که از بودن باهاشون لذت می برم اما رابطه ام صمیمانه و جدی نیست گاهی شده دوستام دلخورم کردن ، منو رنجوندن ، نسبت به من بی توجهی کردن و...... اما ازا ونجایی که دوستان برگزیده ی من هستن سعی کردم فراموش کنم و تلافی نکنم چند شب پیش که دفتر جوونی هامو ورق میزدم اصلا دلم نخواست برگردم به گذشته ها ، اما هوس صبح سه شنبه ها و ابوذر سال 80 روکردم ، دلم واسه یه آشنای دور که خودم و به انتخاب خودم از زندگی و خاطره هام حذفش کردم تنگ شد ، خواست دوباره ببینمش ، اما دیگه نه من دانشجو هستم و نه اون و نه سه شنبه ها بر میگردن ... حتی به بنده ی خدا بودنم در اون زمانها غبطه نخوردم ، چون فکر میکنم رابطه ام الان با خدا بهتره ، از نظر من خدا اونقده بزرگ هست که واسه خاطر یه گناه (چه بزرگ چه کوچیک) بنده اش رو مجازات نمیکنه وتلافی یی در کار نیست ، اگه امروز من زنده ام نفس میکشم و هوای شهرم متبوع هست فقط فقط به خاطر لطفی هست که اون در حقم روا داشته و خدایی به این بزرگی معطل پیش فرستاده های من نیست تا بخواد نعمت عطا کنه ازاینکه امسال به من توفیق حضور در مراسم اعتکاف رو داده خیلی خوشحالم و انشالله که بتونم فردا شب به موقع حضور پیدا کنم و توبه کنم و باز مثل همه ای روزهای گذشته چیزی رو بخوام و کوبه ی دری رو بکوم که تا به الان میلی به باز کردنش به روی من نداشته عمر غصه هاتون کوتاه |
||