<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قله نشین</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/</link>
<description>یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 08:32:30 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>صبحانه</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-615.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cache1.veer.com/img/timg/okp/okp0011877_t.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم دقیق ساعت چند بود که واسه امر واجب از خواب ناز اجباراً پا شدم فقط میدونم تاریک بود هوا و ستاره ها تو آسمون . سرد بود و سوز سرما بیداد میکرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مجبور شدم بخاری اتاق رو تندتر بکنم و در همان حالت نیمه خواب نیمه بیدار تصمیم گرفتم ظهر به کمک مامان لحاف پنبه ای رو از انباری بیارم بیرون و با اینکه خونه امسال به یمن لطف مسئولین بعد از N سال پیشرفت بشر گاز کشی شده اما کاری که لحاف پنبه ای ِ سفت و سنگین میکنه گاز هم نمیکنه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من دیشب حسابی سرما خوردم یه اتاق ۱۲ متری و یه بخاری گازی که میتونی تا هر اندازه که دلت میخواد تندش بکنی . ولی سرد بود ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز صبح رئیس هنوز تل نزده و احضاریه نفرستاده الحمدلله&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی دوباره خواب چشمامو فرا گرفت یه خوابی دیدم که ازخدای مهر پرور و مهر گستر میخوام که دروغ نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواب دیدم توخونه امون جشن عروسی به پاست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین دوستی که بهم تبریک گفت مژگان بود خانوم آقای مزمز و مادر آینوش جیگیلی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیدم از اداره امدم هراسون چی باید بپوشم اصلا وضعیت آرایشم چی میشه من یک ماهه که آرایشگاه نرفتم ابروهام خیلی پشمالو شده !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هایدی تل زدم که بی خبر نباشه چون بهش قول دادم اگه قرار باشه مزدوج بشم مثل بعضی ها &quot;خجسته و نارنجی&quot; بعد عقد خبرگزاری نکنم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داشتم با خودم غرغرمی کردم که این آلیس هم وقت گیر آورده همین امروز که باهش کار دارم رفته مرخصی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدابیامرز بابام هم بود مثل یه روح سرگردان و ناظر . چیزی نمیگفت نه خوشحال بود نه ناراحت فقط نظاره گر بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر بزرگم از در خونه با عمه و عمو وارد شد و کلی خدا روشکر خدارو شکر میگفت که بالاخره من راضی شدم تن به امر خطیر ازدواج بدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معین ماشین ۴۰۵ مشکی مونو (ما الان بی ماشین می باشیم ) رو داده پسمل همسایه و اونم زده به تیر بتونی چراغ برق و درب و داغون شده و شوهر عمه گفته به پرو پای پسر همسایه نپیچین هیچی پول نداره واسه تعمیر ماشین . منم تو دلم میگم خب عجب ادمیه این معین چرا بهش هیچی نمیگه اگه من بودم بهش یادآوری میکردم ماشینمونو خراب کرده باید درست بکنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خونه بسی شلوغه و من نمیدونم که واسه مراسم عقد باید کت دامن بپوشم یا لباس ماکسی به رنگ قهوه ای نسکافه ای !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه اشم همه اش مضطرب هستم که داماد پشیمان نشود و نیاید یه وقتی خدای نکرده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هی به ساعتی که عاقد را وقت داده بودیم نگاه میکردم و هی به درب خانه و اینکه چرا فلانی نمی آید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بیدار که شدم ساعت ۷:۰۵ بود و باید که میرفتیم اداره خصوصا ً که به جولی هم قول داده بودیم برویم دنبالش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما باز هم میلمان کشید چشمان مبارک را ببندیم و ببینیم که آخرش آقای داماد می آیند و ما چشممان به جمال بخت ِمان روشن میشود یا نه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما دریغ و افسوس که وقت رفتن به اداره بود و نمیشد بیشتر از این در رختخواب غلت خورد و خوافید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دلیل کمبود وقت نه صورتی بشستیم ، نه شیر-عسلی میل نمودیم، نه هم مسواکی ، نه سرخاب سفیدابی ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند برش نون از فریزر برای صبحانه دونفری با خانوم آلیس برداشتیم و ماشین را از پارکینگ به بیرون منتقل نموده و گازُ گرفتیم به سمت اداره&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و البته خانوم جولی زانتیائشان خوب شده بود و دیگر مزاحم تنهایی ما نشدن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الانم حالم خوبه و باز نیاز به قضای حاجت و امر واجب و ... میداشته باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;زت زیاد- ارادتمند شما ترگل بانو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 08:32:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=615</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-615.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی 4</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-616.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cache1.veer.com/img/timg/mpp/1698453_t.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح روز ۵آبان ماه مصادف با ۳شنبه روز از ایام هفته بود . معین الدوله بیروت تشریف داشتن و من و مامی مشغول تمیز کاری !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باندهای ضبط رو واسه مراسم عصر جابجا کردم و بعد کلی تفکر و ابتکار دو عدد از باندها در هال و دوتا در اتاق پذیرایی نصب گردید &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای داماد به رسم قدیم الایام تشریف آوردن جهت امر مادر زن سلام با یک سینی شیرینی و یک عدد سکه پارسیان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از میل کردن لیوانی شربت و شیرینی شال و کلاه کردن و با یک عدد ربع سکه که مادرجان کف دست دامادشان گذاشتن تشریفشان را بردند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اونجایی که حدود ۸۵نفر از مدعوین به عروسی نیامده بودن تالار ۴۳ غذا ی اضافه پس فرستاده بودن !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و ما هم برای ناهار خونه مادر شوهر خواهرمان دعوت بشدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای داماد امدن دنبال ما برای بردن لباس پاتختی عروس و تحویل درب آرایشگاه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از ناهار به خانه مُشرَف شدیم و ما شال و کلاه کرده راهی آرایشگاه &quot;فرح&quot; شدیم ، که ایشان هم با اینکه به ما قول ساعت ۱۶ را داده بودن پس از ۱۰ دقیقه انتظار هنوز نیامده بودن و خب ما هم بسی عصبانی و دلواپس که مهمانان در خانه می باشند و خواهر عروس نیست گاز رو گرفتیم و رفتیم به آرایشگاه کوچه روبرویی به اسم &quot;ویولا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانوم مشاطه گر تشریف نداشتن و شاگرد ایشان هم مشغول مسیج بازی با یار مبارک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لطف نمودن تل زدن به صاحب سالن و گفتن مشتری دارین ، خودشان هم کمی موهای ما را خیساندن و سشوار سرسری ئی کشیدن به موهایمان و باز به مسیج بازی مشغولیدند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره با کلی آخ و اوخ موهای ما از حالت صافی و لختی ِ سنگین به حالتی بسی زیبا مبدل شده و ما هم پس از تماسهای پی در پی جناب معین الدوله که خانومها خانه را اشغال نموده اند و بیا و ماشین را بیاور به خانه رسیدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلامی هول هولکی کردیم و رفتیم به اتاق خود جهت تعویض لباس ،منظورم همان کت- دامن مشکی سفید که بالایش ۵۵ هزار تومان پیاده شده بودیم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با هیبتی بسی زیبا به سراغ مهمانان رفتیم و ازاونجایی که خواهر عروس طفلک یک عدد خواهر دارد و او هم که عروس مجلس بود و خواهر شوهر هم نشده است که در این مواقع نیش زبان بزند و عروسان گرام را وادار به همکاری بکند یک تنه مثل &quot;کُز ِت&quot; بی نوا مشغول کار شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته ناگفته نماند که در حد اپسیلون دختر عمه ها و دختر عموها و زن پسر عمو و زن عمو به خودشان تکان دادن و همکاری کردند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و عمه های همنام عروس و داماد هم مقادیری به خواهر طفلکی عروس کمک کردند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی در واقع ما خودمان کیک برش میزدیم ، خودمان کیک تعارف میکردیم ، خودمان بستنی هم تعارف میکردیم ، پیش دستی جلوی مهمانان میگذاشتیم و بعدش به جمع آوری ظرف و ظروف مشغول میشدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته خاطر نشان کنم که تحت هیچ شرایطی ما پیش دستی و چاقو و چنگال نشستیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و تازه اشم پسرعمه نی نی گلویمان در امر خشک کردن چنگالهای تر به ما کمک هم کردند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهمانان زدند و رقصیدند و خوش بودن تا به مرحله بازگشایی کادوها رسیدیم که البته بیشترش وجه نقد رایج کشور عزیزمان بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانواده ی داماد رقاص های خوبی بودن و خانواده عروس بسی در این امر بی هنر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دقایقی به بهانه گفتمان با دوست غایب از نظر خود را در حیاط خانه پنهان نمودیم و ملت را مجبور کردیم کمی کار پذیرایی و تعویض سی دی و یافتن آهنگهای مورد نظر &quot;گل پری جون بله ....&quot; بشوند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت ۲۰:۲۷ دقیقه زن دائی سینا گفتن تی وی را روشن بکن که دخترمان دلنوازان را ببیند و ما هم بهانه از خودمان در کردیم که این مهمانان که به بهانه تماشای دلنوازان از جایشان بلند شده و رخت و لباس به تن کرده که بروند با روشن شدن تی وی سر جایشان میخ کوب میشوند و با عرض شرمنده گی بگذارید اینها بروند به روی چشم تی وی روشن میشود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه اشم اونقده یه سری از مهمونا که درحال رقص و حرکات موزون عربی ترکی کردی آمریکایی و ... بودند در خانه ی ما لنگر انداخته بودند که بالاجبار چای هم درست کرده و تعارف زدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رقص محلی بانوان پیر مجلس هم بسی جالب بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه هر چی قر و فر در کمرهای دوستان بود حواله بیرون شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهمانها رفتند به سلامتی ، عروس و داماد هم رفتن آتلیه برای عکس یادگاری&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره ساعت ۲۲ شب خانه خالی از هر گونه عنصر غریبه ای شد و من و مامی و معین تنها مشغول تماشای سریال شمس العماره شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالا رفتیم دوغ بود پائین اومدیم  ماست بود ، قصه ی ما راست بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#996600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://makaremshirazi.org/persian/masael/masaleTxT.php?id=3901&quot;&gt;مسأله 61ـ&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; آب نيم خورده «حيوانات نجس» مانند سگ و خوك نجس است، امّا نيم خورده حيوانات حرام گوشت (مانند گربه و جانوران درنده) پاك است هرچند خوردن آن مكروه است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#996600 size=3&gt;&lt;A href=&quot;http://makaremshirazi.org/persian/masael/masaleTxT.php?id=3902&quot;&gt;مسأله 62ـ&lt;/A&gt; مستحبّ است آب نوشيدنى كاملاً تميز بوده باشد، خوردن آبهاى آلوده كه موجب بيمارى مى گردد حرام است، آبهاى شست و شو نيز شايسته است تميز باشد از آبهاى متعفّن و آلوده تا آنجا كه ممكن است، بايد پرهيز شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 05:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=616</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-616.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنگ پای قزوین</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-614.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cache2.veer.com/img/timg/mpp/1086944_t.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی یه قُلُپ از چایی داغ میخوری نتیجه اش میشه این : &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من واسه خودم یه قانون دارم : دعواهای شخصی مال بیرون از محیط کار هست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی الان آمپرم زده بالا یکی اگه یه کارد بذاره جلوم شاید برم نارنجی رو گردن بزنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه تو رو خدا جلومو نگیرین بذارین برم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به کسی برنخوره لطفاً&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این وب لاگ شخصی ِ منه و هر چی دلم بخواد توش مینویسم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردم هر منطقه ای به یه خصوصیت اخلاقی معروفن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثلاً خساست اصفهانی جماعت زبانزد خاص و عام هست &quot;شرمنده یک سین عزیز&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا مردم شهر ما هم به غریب نوازی معروفن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی هر کی گفته رو که نیست سنگ پای قزوین ِ احتمالاً مشکل لکنت زبان داشته و میخواسته بگه &quot;فردوس&quot; گفته &quot;قزوین&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وقتی اینجا استان شده هم استانی های گرامی نصف ظرفیت اشتغال شهرستان عزیزمان را اشغال نموده اند (خب نوش جونشون همت کردن تستهای بیشتری تو آزمون استخدامی زدن . دستمال به دستی شون حرف نداشته .پارتی و سهمیه هاشون نمره ۲۰ بوده . ریش و چادر هم بله دیگه...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز دیگه آمپرم چسبید به ته ِ ته ! وقتی م.م تل زد و آمار خواست گفتم به من ربطی نداره برید از نارنجی بپرسین&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت سامانه نمیتونه آمار گیری کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم فرض کنید سامانه ای وجود نداره . من به خانوم یه فایل اکسل تحویل دادم که حاوی کلیه اطلاعات موجود هست . ماشالله خودشون لیسانسیه رایانه گرفتن ازدانشگاه آزاد واحدشیروان . فیلتر کردن که بلدن . کافیه کلیه اطلاعات موجود به شهرستان فردوس رو جدا کنند و از اونا باز صادره های سال ۸۶ رو بُلد کنن و به شما آمار اشتغال در سال ۸۶ در شهرستان فردوس رو تحویل بدن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنده خدا م.م هم دید خیلی کُفری می باشم قفول کرد و قضیه ختم به خیر شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الانه میخوام برم پیش رئیس بزرگ و بگم زین پس کلیه ماموریتهای تهران رو میخوام خودم برم . وقتی قراره زحماتشو من بکشم . غرغراشو من بشنوم . چرا حق ماموریت و هواپیما سواری شو یکی دیگه به جیب بزنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جرات داری بگو من هواپیما ندیده هستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی هم با آقامون N مرتبه سوار طیاره شدیم و جهانگردی کردیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 07:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=614</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-614.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلید خوشبختی</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-613.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.veer.com/IMG/PIMG/CCP/CCP0014871_P.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رادیو میگفت زوجهای خوشبخت رو میبرن سفر حج عمره&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگه من و بابای هیراد خوشبخت نیستیم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هستیم خب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پسمل توپولو که که داره خودشو میشوره سند خوشبختی ماست دیگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=613</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-613.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احمق</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-612.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمیدونم شاید دعواهای زن و شوهری واسه یه عده ای جالب ترباشه اخه آمار کامنت دونی های یه عده از ۱۰۰ بالا میره مال من بعد سه روز که از آپ میگذره هنوز رو عدد ۵ فیکس شده و تغییری نکرده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه مهم نیست....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به قول گیلاسی وقتی آدم حد نهایتش رو میچشه دیگه این غم و غصه های کوچیک جایی ندارن واسه بهانه گیری  و دلتنگی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز یه خواب بد دیدم ، خیلی بد ،طوری که تو خواب گریه کردم و وقتی بیدار شدم چشمام خیس بود !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواب دیدم یکی از همکارا به خاطر اینکه وقتی بابام رضایت داده من با پسر فلانی ازدواج کنم اما من رضایت نمیدم و برگه عقدنامه رو امضاء نمیکنم یه لگد به پشت پام زد و من با درداون لگد گریه کردم و مامانم عصبانی شده که اون همکار به چه حقی به دخترش لگد زده ،اما من همچنان با صدای بلند گریه میکردم و حاضر نبودم به خاطر خوش آیند مادر بزرگ که با پسر عشقولانه اش دارم مزدوج میشم تن به این ازدواج سراسر اشتباه بدم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درسته که خواب بود اما منو خیلی بهم ریخت .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر شما من احمق نیستم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که وقتی میرم تو اتاق چشمک به احترام حضورم سلام میکنم ،و اون با بی میلی و آروم جواب سلام منو میده ؟ اونوقت اون که میاد اتاقمون به آلیس و آنت سلام میکنه و مثل گاو سرشو میندازه پائین و میره و انگار نه انگار من هم هستم ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه چیزی فراتر از احمق می باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر شما من احمق نیستم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که وقتی واسه خودم و آلیس صبحانه کتلت میارم یه دونه اشو با احترام میذارم رو میز آنت که ساعت ۱۰ که صبحانه میخوره اونو هم بخوره ،آخه حامله است بوی کتلت می پیچه تو اتاق هوس میکنه باید که مراعاتشو کرد . اونوقت اون ظهر موقع رفتن به خونه ظرف رو میذاره رو میزم &quot;وقتی نیستم تو اتاق&quot; در حالی که کتلت توش هست !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه چیزی بالا ترا از احمق می باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونوقت هایدی ِ سرخوش میگه تو پیش قدم بشو واسه آشتی با نارنجی ، اون الان ازدواج کرده و موقعیت اجتماعیش با هفته قبل فرق کرده ،برو بهش تبریک بگو و قضیه رو تمامش کن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: کجای سرنوشت من نوشتن که باید غمخوار بقیه باشی و دست آخر کسی نباشه که غمخوارت باشه تا برم پاک کنمش و به این تراژدی تلخ زندگیم پایان بدم 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://makaremshirazi.org/persian/masael/masaleTxT.php?id=3897&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt;مسأله 57ـ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt; آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف و حالت سابقه آن هم معلوم نيست چيزى را پاك نمى كند، وضو و غسل هم با آن باطل است، امّا اگر چيز نجسى به آن رسد نجس نمى شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://makaremshirazi.org/persian/masael/masaleTxT.php?id=3898&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt;مسأله 58ـ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt; هرگاه آبى بر اثر مجاورت و نزديكى با عين نجس بوى نجس بگيرد پاك است، مگر اين كه عين نجس به آن برسد، درعين حال اجتناب از آن بهتر است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://makaremshirazi.org/persian/masael/masaleTxT.php?id=3899&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt;مسأله 59ـ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt; هرگاه آبى كه بو، يا رنگ و يا طعم آن بر اثر نجاست تغيير كرده خود به خود رنگ و بو و طعمش از بين برود پاك نمى شود، مگر اين كه با آب كر يا باران يا جارى مخلوط گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://makaremshirazi.org/persian/masael/masaleTxT.php?id=3900&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt;مسأله 60ـ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#663300 size=3&gt; آبى كه قبلاً پاك بوده شك داريم نجس شده يا نه، پاك است و آبى كه قبلاً نجس بوده شك داريم پاك شده يا نه نجس است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=612</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-612.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرینی</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-611.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از وقتی ماشین خریدم هر کی می بینه از فامیل و آشنا تا به من میرسن ازم شیرینی میخوان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منم سری تکون میدم و میخندم و میگم چشم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش با خودم میشینم فکر میکنم که اینا چی میگن ؟ چرا اینقده انتظار بی جا دارن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگه کی به من واسه چیزی شیرینی دادن ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هی خاطرات این یک سال و نیم فوت بابا جلوم ظاهر میشه اینکه این فامیل و آشنا چقده وقت مراسم زحمت کشیدن و رفت و اومدن و کمک کردن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما بعدش !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام اون وقتایی که من نیاز داشتم دور و برم شلوغ باشه هیشکی نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینو قبول دارم که آدما مشکلات خودشونو دارن و سرشون شلوغه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما وقتی اونقده خودشونو نزدیک و صمیمی حس میکنن که واسه یه ماشین که با هزار قرض و قوله خریدم ازم شیرینی بخوان پس باید که فرصتی هم واسه من داشته باشن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ماهی یه بار حداقل &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادربزرگ میگه سور ماشین رو کی میدی؟ دلم میخواست بگم بعد اون همه غم و غصه ای که مامانم و خواهرم خوردن . جاش بود دست از عقاید مسخره اتون بر میداشتین و می آمدین عروسی نوه اتون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دائی بابا میگه شما یه سور دیگه بدهکارین ! دلم میخواست بگم که اگه خیلی حرمت نگه دار بودین با رفتارتون مهمون ما رو در شب عروسی آزرده خاطر نمیکردین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زن عمو و دختر عمو میگن پیتزا باید بدی ! کاش به جای نگاه و لبخند میگفتم که تو این یک سال و نیم شده یه بار شد زنگ بزنی پیشی خانوم بگی دختر عمو بیا بریم یه دور بزنیم . دختر عمو وقت داری میخوام بیام بهت پیشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مریم میگه من شیرینی میخوام . آیا شده به جز وقتایی که کار داری با من تلفن دستت بگیری احوال منو بپرسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فقط به اقلیما و فیروزه شیرینی خواهم داد و البته به باربی چون به خاطر قبولی در فوق لیسانس منو دعوت آیس پک کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لزومی نمیبینم به خاطر یه ماشین فسقلی به عالم وآدم شیرینی و شام و... بدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتره انتظاراتمونو از همدیگه کم کنیم اینجوری خیلی راحتتر میشه نفس کشید و به راهمون ادمه بدیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتره همون قدری از اطرافیانمون انتظار داشته باشیم که خودمون بهشون در مواقع مشابه یا کم مشابه سرویس دهی کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتره وقتی از دوستی آشنایی رفیقی خواسته ای داریم اول یه بررسی جامع حواشی زندگی شو بکنیم بعد خواسته امونو مطرح کنیم . ضمناً وقتی درخواست کردیم خودمونو برای انتظارات به جا و نابجای طرفمون آماده کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو اداره رسمه هر کی ماشین نو میخره یا ازدواج میکنه یا اینکه فوق لیسانسی دکترایی قبول میشه شیرینی میده . منم همین کار رو کردم ولی نمیدوم چرا بعضی وقتا همکارا سرراهم سبز میشن و ازم درخواست شام دارن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته شاید این جمعه یا جمعه ی آینده عمه رو دعوت کردم واسه ناهار ماشین . عمه و خانواده گرامی . خواهرم و شوهرش و شاید هم خانواده شوهر خواهرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باید برم کوبیده بگیرم و خورش قیمه بادمجون . البته سوپ هم می پزیم تا حسابی مفصل باشه. چون شوهر عمه ام واسه گرفتن وامم خیلی کمکم کرده و ریش گرو گذاشته جلو رئیس سرپرستی شون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* خواستم بدونید آدم ناسپاسی نیستم اما دیگه تصمیم گرفتم بدی رو با خوبی جواب ندم بلکن خوبی رو با خوبی جواب بدم و بدی رو با لبخند به سُخره بگیرم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه ضرب المثل بسیار شیرین بیرجندی هست که میگه : هر چه تو مشت ما بــِـشاشیدِی ما تو پوز  ِ شما مِـپاشِـم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 05:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=611</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-611.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخبار</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-610.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز صبح &lt;STRONG&gt;جولیا&lt;/STRONG&gt; تل زده که من خواب موندم تو برو من با 133 میام ، منم از خدا خواسته گفتم من که هنوز تو خونه ام عزیزم حاضر شو بیا بیرون منم تا ماشین بیارم و آماده بشم دیرتر میشه ، با هم میریم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* وقتی من ماشین نداشتم و جولیا و نارنجی ماشین داشتن هیچ وقت خودشون دعوت نمیکردن من سوار بشم بلکن باید خودم رو میزدم ، اما وقتی من از رفتار اونا رنج میبردم دلیل نمیشه منم همون رفتار رو با اونا داشته باشم ، حالا لقمان یه شکر ی خورده ، من نه حرفشو تایید میکنم نه تکذیب ، بلکه فقط میخوام که نقش خودمو تو زندگی ایفا کنم ، میخوام قله نشین باشم.&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.en.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_in_love.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز &lt;STRONG&gt;آبدارچی&lt;/STRONG&gt; اداره یه جعبه شیرینی ساده دستش گرفته تو اتاقا دور میده و تعارف میزنه که این شیرینی مزدوج شدن &lt;STRONG&gt;جیمبو&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;نارنجی&lt;/STRONG&gt; هست ! ، منم گفتم باز گشنه بازی در آوردن ، آبدارچی هم گفت ما که گفتیم به آقای جیمبو که یکی تون باید شیرینی یکی باید که آب میوه می آوردین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم طبقه بالا یه امضاء از معاونت تولید بگیرم یه سر هم رفتم پیش جولیا تا بگم من ظهر زودتر میخوام برم خونه ، دیدم نارنجی نشسته ، چشمش تو چشم من اوفتاد منم انگار نه انگار رومو کردم &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_35.gif&quot; align=baseline border=0&gt;به &lt;STRONG&gt;یونسنگ&lt;/STRONG&gt; سلام کردم و سفارشمو به جولیا رسوندم اومدم بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم پیش &lt;STRONG&gt;هایدی&lt;/STRONG&gt; ، کمی نصیحتم کرد که باید بزرگی کنی و ببخشی و .... و اینکه نمیتونی اخلاق اونو عوض کنی ! منم گفتم اونو نمیشه عوض کرد اما خودمو می تونم عوض کنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* دیگه نمیخوام واسه منت کشی کنم ، دیگه منت هیشکی جز بابای هیراد رو نمی کشم &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.en.kolobok.us/smiles/big_standart/drinks.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از صبح دارم برنامه های تورهای خارجی رو سرچ میکنم ، به نظرتون سفر واسه ماه عسل هند ، دبی ، مالزی یا تایلند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهندس از ورازت خونه تل زده آمار میخواد ، همچین حال میده بگم برو از نارنجی بگیر ! اونوقت خواهد گفت بنده خدا وقتی خودش بود آمارش بسی به روز و ضرب العجلی بود حالا که دیگه .... ، عاشقی و هزار دردسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اوضاع خوبه ، سرما خورده گیم هم بهتره خدا رو شکر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* خوب یکی تون بیاین تائید کنید که من حقم بوده از &lt;STRONG&gt;آنت&lt;/STRONG&gt; ، &lt;STRONG&gt;نارنجی&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;چشمک&lt;/STRONG&gt; به دل بگیرم و دلخوری و سکوت و قهرم به جاست ، تا من خیالم راحت بشه و برم به کار و بارم برسم &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.en.kolobok.us/smiles/big_standart/bye2.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 07:54:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=610</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-610.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیانسها</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-609.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فضولی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همسایه دیوار به دیوار عموم یه زن وسواسی هست که مدام تو زندگی مردم سَرک میکشه ، بعد اون یک همسایه دو خونه اون ور تر یه خانومی هست دارای چند فرزند دختر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا نمیدونم سر چی دعواشون شده اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانوم وسواسی : تو چی میگی که دخترات از تو دستشویی میان بیرون ، شلوارشونو تو حیاط بالا میکشن !&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/yahoo.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخه من موندم از قدیم الایام گفتن چاردیواری اختیاری ، حالا من اصلا دوست دارم توخونه ام لخت راه برم به کسی چه مربوط که بعد آدم مدام کله اش از دیوار حیاط تو خونه ی این و  اون باشه و برا زن و بچه و شوهر آدم حرف در بیارن&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_70.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید آدم دلش بخواد تو حیاط خونه اش با صدای بلند بِ....گ...ز...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالم از این ادما بهم میخوره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عارضم خدمتتون که دیروز ظهر که مرخصی ساعتی گرفتیم و تشریف بردیم خونه احساسی به ما القا شد پیرامون اینکه داریم سرما میخوریم ، بهش بی توجهی کردیم و تا رسیدن به خانه در مکانهای خنک وول خوردیم ، بعدش یه نیم چه استراحت و باشگاه  ، کمی منتظر تاکسی شدیم با بدن خیس عرق ، تماشای سریال ،خوردن نون و پنیر و گردو ، نماز و قرآنی که قرار بود بخونیم اما نخوندیم و ساعت 23:10 دیگه نفهمیدم چی شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته یه قرص سرماخورده گی با یه لیوان شیر بلافاصله بعد باشگاه نوش جان نمودیم &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/morning2.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما انگار افاقه نکرده است و ما همچنان در خلسه و بی حالی آنفلانزا می باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایمان شفا دهاد ، آمین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یار گرمابه و گلستانمان به دلیل قطعی برق فرصت نمیکنند احوالات اینجانب را بپرسند !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانوم &lt;B&gt;آلیس&lt;/B&gt; بعد 8 روز مرخصی باز امروز تشریف نیاورده اند و رئیس کوچیکشان هی سراغشان را میگیرد ، این رؤسای ِ فسقل هم عجب موی  ِ دماغانی می باشند ، جلل خالق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم بدجور خواب دارد اما یادداشتی روی میزمان می باشد پیرامون اینکه خانوم ترگل سریعتر این محاسبه را تائید نموده که ملت شریف پشت در بانک صف کشیده جهت واریز پول به حساب خزانه دولت و مردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر کنم اگه برم آمپول یک میلیون و 200 را بزنم حالم بسی بهتر از الان خواهد بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;ایام به کام – ارادتمند شما &lt;B&gt;ترگل&lt;/B&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;خانوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 04:45:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=609</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-609.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گره گشاده</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-607.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.veer.com/IMG/PIMG/CBP/CBP1030759_P.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/36.gif&quot;&gt;یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا&lt;IMG src=&quot;http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«بنام پیوند دهنده قلب ها»&lt;BR&gt;  «قال رسول ا... (ص) : النكاح سنتی»&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد              عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیوند آسمانی و ملكوتی همكاران گرامی جناب آقای &lt;STRONG&gt;جیمبو&lt;/STRONG&gt; و سركار خانم &lt;STRONG&gt;نارنجی&lt;/STRONG&gt;  را تبریك عرض نموده خوشبختی سعادت و سلامتی برای آنان از خداوند منان آرزومندیم.&lt;BR&gt;ریاست - روابط عمومی و پرسنل سازمان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست حدس زدین این همون خانوم نارنجی می باشد که ما با ایشان درحالت قهر می باشیم ، و برای همین تا امروز که در حرم مطهر امام رضا (ع) عقد نموده اند خبری به ما واصل نشده ، البته من کماکان سر حرفم هستم و ......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ضمناً من که حسود نیستم واسه همینم تبریکم رو همین جا اعلام میکنم ، میگن خوبی اگه بخوای به خودت برمیگرده ، شر هم بخوای به خودت بر میگرده&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انشالله که به پای هم پیر بشن و هی مقادیر زیادی نی نی گولو تحویل جامعه ایران بدن یکی از یکی خوشمل تر و کپل تر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : انگاری بخت سازمان باز شده و هی فرت و فرت ملت با هم جفت میشن ، دوستان گیر دادن تو هم بیا رضایت بده تا سه تا کامل بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اینجانب &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;ترگل بانو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; خیلی متین و سنگین سینه سپر نموده و نطق نمودیم که ما کیس خودمان را داریم و بروید نسخه برای دیگر مجردان سازمان بپیچید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رحم کرد خبر به گوش بابای هیراد نرسید و گرنه رگ غیرتش قلمبه میشد واویلا بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=607</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-607.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فال</title>
<link>http://bluemountain.blogfa.com/post-605.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#181818&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو&lt;BR&gt;که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس&lt;BR&gt;که دراز است ره مقصد و من نوسفرم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای نسیم سحری بندگی من برسان&lt;BR&gt;که فراموش مکن وقت دعای سحرم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار&lt;BR&gt;و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل&lt;BR&gt;دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو&lt;BR&gt;تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینگونه که بر میآید: &lt;BR&gt;عاطر: خوشبو - دوست - دوستدار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مورد لطف دوستی عزیز قرار گرفته ای که به وی اطمینان داری. در راهی که پیش رو داری از کمک ها و راهنمایی ها و تجارب دوستان استفاده کن. گوییا در راهی که داری با مشکلاتی روبرو میشی ولی در نهایت پیروز و موفق خواهی شد. دوستان حقیقی رو فراموش نکن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آ بی حد  ِ عزیز زحمت کشیدن تفأل زدن به دیوان خواجه واسم ، و جناب شبح هم شرح فال و معنی اون رو برام کامنت گذاشتن فال قشنگیه و حال این روزای منه مممنون از هر دو&lt;IMG src=&quot;http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 04:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bluemountain&amp;postid=605</comments>
<dc:creator>bluemountain</dc:creator>
<guid>http://bluemountain.blogfa.com/post-605.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
