مرا تو بی سببی نیستی 

ای غزل

به راستی

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک

....


ساعت 14 روز دوشنبه 29/5/85 از حوالی باشگاه پیوند سبز به سمت مشکین شهر بار سفر بستیم ! درسته که شروع هر حرکتی معمولاً با تاخیر هست و ما هم که استثنا نیستیم پس ساعت حدود 3:30 ترمینال بیرجند رو به سمت مقصد ترک کردیم . هوا گرم بود و بچه ها پر از شوق . هر کی با بقل دستی (خانوما)مشغول گپ وگفت  و آقایون همون 7-8 تایی که مثلا به عنوان تدارکات با ما بودن طبق معمول دسته جمعی مشغول نغمه سرایی بودن !!! ساعت کمی مونده بود به 21 که به امام زاده شهر طبس رسیدیم نماز و شام .

نماز صبحمون که قضا شد ( راننده می گفت مسجد بین راه پیدا نکردم ) . خب سفر زیارتی – سیاحتی بود به قم که رسیدیم رفتیم جمکران یک ساعتی اونجا بودیم و رفتیم داخل مسجد نماز و حرف واسه.........

ناهار ترمینال کرج بودیم آخه اتوبوس نیاز به سرویس داشت . و همه شب با همراهی به نام گرسنه گی در جاده های شمال ، رطوبت ، تونل و همسفرهای خواب آلوده طی شد واین فقط جمع شش نفره ما بود که حرف می زد می خندید و شاداب بود باقی همه مثل پشه هائی که تار و مار بهشون زده بودن پخش و پلا ( گیج و منگ ) بودن.

می دونستم یعنی تجربه صعودهای قبلی بهم فهمونده بود که خوردن شام شب قبل صعود الزامیه ، منم که بد غذا ! هرچیزی نمی خورم ! خوراک لوبیا خریدم و با قاشق نشسته بدون نون ........بقیه حاضری خوردن (کالباس ؛ کوبیده ،سوسیس ............) .نماز صبح یه جایی وایستادیم که فقط فهمیدم توی استان اردبیل هستیم . مسجد نبود اما کلی چادر مسافرتی بود کلی مسافر . بعدش با اینکه شب خیلی خوب خوابیده بودم خوابم برد و تا ساعت 8:30 که سارا کوچولو داد زد بابا چرا رفتی بالا خواب بودم

بیدار که شدم دیدم چند صندلی جلوتر همسفر صعود علم کوه آقای وحید پاسبان کنار یکی از بچه ها نشسته و با آقا میرزا مشغول صحبته ، یه جور از این دیدار که میدونستم حتما اتفاق می افته خوشحال شدم." خب ما پارسال قول داده بودیم بهشون که بیایم ساوالان و حالا بعد کلی تاخیر رسیده بودیم " واسه ما تدارک مینی بوس و لندرور داده بودن تا با کمترین تاخیر به کمپ برسیم و صعودمونو بعد خوردن صبحانه _که طبق معمول من از ترس اینکه بین راه به خاطر خوردن لبنیات حالم خراب بشه نخوردم !_ راه بیفتیم .

همه مشغول خوردن بودنو من بیکار رفتم یه سری به جمع خانوادگی آقا وحید زدم و ایشون خواهر و خانومشونو بهم معرفی کردن .

آقای هادی کتانچی "اون یکی همنورد مشکین شهری ِ صعود علم کوه " می گفت با شما اگه اتوبوس تون جا داشته باشه برمی گردیم تا بریم تفتان . به سلامتی

عباس آقا شد جلودار و باقی خانوما ستونی صف بستن و صعود ساعت 10 شروع شد . من mp3تو گوشم بود باز رها از همه هیاهوی ِ تیم با آرزوهام خلوت کرده بودم خیال یه حرف نگفته :

الهی من فدای تو

چی کار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا

خاری بره به پای تو


گه گاه تگرگ می گرفت کمی دونه های سفید رو لباسامون می نشست و تمام می شد......

خلاصه کج دار و مریض رفتیم و رفتیم و .....یه وقتی مریم برگشت گفت حالت خوبه گفتم دلم میخواد گریه کنم معده ام بد جور درد گرفته بود باز تاثیر ارتفاع ! همه سردرد می شدن منم .... هر چی بالاتر می رفتیم حالم بهتر میشد خب من بعد از شیر کوه فقط دوتا کوهنوردی کوتاه چند ساعته داشتم بعد شش ماه کوله برداشتن و هوس یه صعود بزرگ داشتن کمی سخته ! کم کم بدنم گرم می شد و من به ارتفاع ؛ به رفتن عادت .

ساعت حوالی 15 بعدازظهر ما به قله رسیدیم دیدن دریاچه اونم پر از آب بالای کوه همه خسته گی نه تنها من بلکه تمام تیم رو گرفت هیشکی مثل صعودای قبلی خسته و ناتوان اون بالا ننشست بلکه همه یه جور تعجب زده به دریاچه نگاه می کردن و کوهی که پر از یخ دریاچه رو در آغوش گرفته بود . عکس گرفتیم ، تگرگ شروع شد به شدت! ولی ما از رو نمی رفتیم که! سرد بود اما اون بالا خیلی خوش می گذشت، دریاچه خیلی قشنگ بود.

یه قله متفاوت کاش من قله نشین همچین جائی بودم (تا حالا هوس راه رفتن رو آب داشتین ؟؟؟!)


واسه برگشتن هیچ عجله ای نبود تنها هراس به شب خوردن و صدای زوزه گرگ . مسیر رو اشتباه آمدیم و خوردیم به سنگ نوردی بچه ها که پائین بودن راهنمائی می کردن و به سلامت آمدیم پائین . به کمپ که رسیدم اونائی که زودتر رسیده بودن چای سفارش دادن ، چندتا گروه شده بودن و مشغول تعریف از صعود .ساعت 6:30 باز سوار مینی بوس شدیم و برخلاف همه اصرار آقا وحید واسه حداقل یه چای مهمون خونه اونا شدن رفتیم پارک جنگلی مشکین شهر . نماز ، شارژ همراه ، شام و خواب توی چادر . نیمه شب تشنگی و گرما ! بیدارم کرده بود اما ترس از صدا سگ و سکوت تاریکی پارک مانع بیرون رفتن من میشد و اصلا نخوابیدم _خب تشنه بودم_

رفتیم سرعین ، آبگرم ، خوردن یه ناهار مفصل و خریدن سوغاتی .




شب بروبچ املت درست کردن و ما درست همونجائی که 2 روز قبل واسه نماز صبح نگه داشته بودیم شام خوردیم البته بگم ما دو تا قابلمه بار گذاشتیم چون من و 5-6 نفر از خانوما معتقد بودیم که املت بدون پیاز مزه نمی ده و باقی هم که اهل پیاز نبودن و یا براشون فرقی نمی کرد به دست پخت رفعت خانوم رضایت دادن و ما هم که انسی آشپز بود .و خلق یه حادثه خوردن 10تا تخم مرغ نیم رو در عرض 8 ثانیه توسط آقایون !

"رو خط خیس ساحل کشیدم عکس یک دل آخرین یادگاری"


حدود ساعت 9 بود که رسیدیم دریا یه ساحل که اسمش یادم نیست ! تا قبل از ظهر اونجا بودیم بچه ها رفتن حداقل پاهاشونو توی آب زدن اما من روی شن های ساحل نشسته بودم و مشغول تفکر و بقول زهره کلافه!

" با گریه گفتم آخر مرا بی یار و یاور به که می سپاری" ، اونا رفتن قایق سواری ولی باز امسال هم نرفتم خب هنوز حرفم عوض نشده" دوست دارم قایق سواری رو ولی جز تو از هیشکسی دریا نمی خوام" .

راستی من اونجا برای اولین بار تمشک هم خوردم عین شاتوت می مونست

چقدر جاده های شمال شلوغ بود ؛ ترافیک سنگین هوای گرم و برخورد راننده با شاگردش و قهر کردن و جا گذاشتن همه ما و رفتنش از قاطعیتش خوشم آمد می گفت راننده به من توهین کرده ( کامبیز خیلی سیاه بود و برو بچ می گفتن اگه بره آبگرم سفید می شه اونم اصلا انگار با آب قهر بود)

دیگه همین طور اتوبوس می رفت ما هم یا حرف می زدیم یا خواب بودیم و خیلی خوشحال از اینکه داریم برمی گردیم با همه علاقه ای که به رفتن دارم اما همیشه یه شوق عجیبی یه میل نگفتنی به برگشتن به آرامش خونه ، جدای از همه شلوغی جمع و اینکه بیرجند چه خبره ........

راستی آقا میرزا طبق معمول همه صعودامون ما یه شب دعوت کرد یه شام خوب تا یه خسته نباشید، یه تبریک بگه از طرف خودش ؛ باشگاه و رفت خانوم که این بار سرپرست برنامه صعود بانوان خراسان جنوبی به قله 4811 متری ساوالان بود. _ اما من باز هم اون شب گرسنه موندمو و فقط کمی خوردم چون غذای روغنی دوست ندارم!!!_

خب دیگه بالا رفتیم دوغ بود پائین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود

نگفته های سفر :

1- ما که آش دوغ نخوردیم اما از ظاهرش معلوم بود که فقط دوغ بود یه ذره سبزی ؛ هیچی حبوبات نداشت !

2- داشتن همسفرهای خوب حتی انگشت شمار می تونه تلخی گاه و بی گاه سفر رو از ذهنت پاک کنه

3- می شه در دورترین از زادگاهت به مهربونی آدمای ایران زمین اعتماد کنی چون خوبی همه جا هست و ایرانی جماعت یعنی مهمون نواز و ما (تیم پیوند سبز) تا همیشه شرمنده مهربونی دو تن از مشکین شهری ها هستیم

4- سفر ورزشی که خاص خانوما باشه جالبه و اینکه آقایون کم تر باشن خیلی حال وده

5- ..........................سفر پر از حرف نگفته است