آتبین کوچولو

*** یه پرانتز باز کنم این وسط:
( برای من اما، یه جایی هست در رابطه، یه پیچ بزرگ، که اگه گیر کنم اونجا، ته دلم شک ندارم که رابطهم به زودی نابود میشه.
موریانهها شروع میکنن از تو به جوییدن رابطه.
شوخی و تعارف هم ندارم با خودم. بلدم خودمو که میگم.
اون پیچ، اون نقطهی مهم برای من «پنهان کاری»ئه، «سانسور کردن» خودمه، «خودم نبودن»ئه.
اگه شرایط رابطه منو به جایی برسونن که مجبور شم خودم رو سانسور کنم، بخشی از خودم رو پنهان کنم یا کلن مجبور باشم گاهی خودم نباشم، اینجا دقیقن برای من همونجاییه که رابطه شروع میکنه به تَرَک خوردن،
ازون ترکها که هیچ نجار و هیچ بــَـتونهای نمیتونه درستش کنه. این مهمترین علامته برای من، که رابطهم شروع کرده به نابودی. ..)

این شعر هم همین الان از رادیو پیام پخش شد ، هوا هم که ابری وپائیزی و فضا هم مناسب این حال وهوا :
- پاییز آمد
− در میان درختان
لانه کرده کبوتر
از تراوش باران میگریزد
− خورشید از غم
با تمام غرورش پشت ابر سیاهی
عاشقانه به گریه مینشیند
− من با قلبی به سپیدی صبح
با امید بهاران
میروم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابلای درختان مینشینم
− باشد روزی به امید بهاران
روی دامن صحرا لاله روید
---
−شعر هستی بر لبانم جاری
پر توانم آری
− میروم در کوه و دشت و صحرا
رهپیمای قلهها هستم من
راه خود در توفان
در کنار یاران مینوردم
− دارم امید که دهد روزی سختی کوهستان
بر روان و جانم
پاکی این کوه و دشت و صحرا
− باشد روزی برسد به جهان شعر هستی بر لب
جان نهاده بر کف
راه انسانها را در نوردم
---
رهپیمای قلهها هستم من
راه خود در توفان
در کنار یاران مینوردم
− در کوهستان یا کویر تشنه
یا که در جنگلها
رهنوردی شاد و پر امیدم
− شعر هستی
بودن و کوشیدن
رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن
جان فدا کردن در راه حق است
...حواسم هست که من ميز خودم اتاق خودم موسيقی خودم ليوانِ قلمهای خودم کاغذهای خودم را میخواهم. من آدمهای خودم آدمِ خودم را میخواهم.
بايد روزهای من بلد باشند خودشان يک وقتی را يک وقتِ گَل و گشادی را برايم نگه دارند، که بشود توش دراز کشيد لم داد کتاب خواند کتاب خواند فيلم تماشا کرد و ديگر هيچکاری هيچ کارِ بايد-داری نکرد.
يک وقتی که بشود وسط روزش راهت را بکشی بروی کافهای جايی موکا و براونيزت را بخوری و اين تلفن کذايیت هی زنگ نخورد با اسمهای مختلف، فونتهای ناآشنا.
اصلن من دلم همان اسمها همان شمارههای آشنای خودم را میخواهد که حفظمشان.
حوصلهی اين صداها اين لحنها اين ادبياتِ جديد را ندارم.
من آدمِ خلوتِ خودم امپراتوری کوچکِ خودمام.
و حواسترم هست اينی که الان هست، يک موجیست که پا گرفته آمده شُره کرده رو سرِ اين روزهام،
وقتی هم میرسد اما که فروکش میکند آخر، لنگر میاندازد جايی و تهنشين میشود و خيسیش میماند فقط.
بعد هم روزی میرسد که ديگر خشک شدهای و آرام گرفتهای و تکيه دادهای گوشهای، جايی. حواسم به تمام اينها هست.
حالا انگار اما وقتِ موجسواریست فعلن.


هيچ خط ممتدی نيست که بتوانی رويش تمرکز کنی، دنبالهاش را بگيری بروی يا چهمیدانم، لااقل در امتدادش کورمال کورمال راهت را پيدا کنی.
بعد نتيجهاش اين میشود:
که آدم پناه میبرد به کاناپهی سبز و آنتو جا خوش میکند
ساعتها
و جُم نمیخورد
و میخواند و میخواند و میخواند
و گوش میدهد،میبيند و يک خط هم نمینويسد.
يک همچين وقتهايی کاناپهی سبز میشود قايق نجات
و آدم را از ميان تمام پاره خطها و خطها و ناخطها نجات میدهد مینشاند سر جاش.

همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری.
یک مرتبه به خودت می آیی میبینی وسط خاطره ای افتادی که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی.
هرچه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد،باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک،خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون میکشد و هجوم می آورد به گذر دقیقه های آن روزت...
