نامهربانی در آبشارهای مهر
نگاه کن ...
وقت رفتن...
ببین
بهانه هایت زخمهایم نیستند؟...
نگاه کن ...
وقت رفتن...
ببین
بهانه هایت زخمهایم نیستند؟...
دلم برای کودکی هایم تنگ شده است
دلم برای دستهای زمخت اما گرم پدرم تنگ شده است
دلم برای پدرم هم تنگ شده است
دلم بغل می خواهد
دلم بوسه می خواهد
اما نه بغلهای دروغین
و نه بوسه های تلخ مردمان زمین
.....

میدانی که آدمها هرچه هم قد بکشند
خیلی وقتهای عمرشان کوچکند
و بدجور به کلمه های مهربان نیاز دارند
امید مث نفس است
و آدم کوچک است
ودنیا زمخت ...

آدم هاى امروز،دوستى هاى کنسروى مى خواهند!
یک کنسرو که درش را باز کنند
بعد...
یک نفر
شیرین و مهربان
از تویش بپرد بیرون!
و هى لبخند بزند و بگوید:
«حق با توست»
بعد اون هفته واون حس عجیب مکاشفه ی طبیعت ، جمعه به جمعه بستن کوله و راهی دشت و دمن شدن شد کارم
هر هفته هلک هلک می رفتم تا جماران و از اونجا با همنوردا می رفتیم و میرفتیم و ...
چند ماهی میشد که شده بودم عضو ثابت تیم
یادماشین سبز رنگ آقا میرزا بخیر ،چقده با اون تا پائین بند رفته بودیم با اون دنده عجیب -غریبش که مث بوق کنار فرمون بود
یه روز شنیدم که قراره یه همایش سراسری بذارن به میمنت مرکز استان شدن یا تشکیل استان خراسان جنوبی
یه همایش سراسری واسه صعود به بلندترین قله ایران
یهو وسوسه صعود به کله ام زد ، یه هو پر شدم از حس ایستادن بر بلندای بام ایران زمین
کهن دیار ، دیار یارا ...
همون سال بابا با یکی از همکاراش هماهنگ کرده بودکه برن آبشارهای کلات ، یکی از قشنگ ترین مکانهای توریستی ایران که از سال ۸۳ تا به همین الان حسرتش به دلم مونده
خلاصه یه روز عصر بود قبل رفتنشون بود، توماشین بابا نشسته بودم ، اونوقتا پیکان داشتیم یه پیکان نو و سفید رنگ
بابا مثلا میخواست باهام اتمام حجت کنه ، بهم گفت خوب فکراتو کردی ، سفر الکی ئی نیس ها ، یه قله است که حتی تلفظش هم به این آسونی ها نیس ببین توخودت می بینی که بری ؟
و من که مصر بودم برای رفتن وحس عجیبی داشتم گفتم آره فکرامو کردم بدنم آماده است میخوام که برم
طفلک بابا کلی این مغازه اون مغازه رفت که برام کفش بخره
قضیه کفش خریدنها و لجاجتهای من با بابا هم برا خودش داستانها داره ، من از همون بچه گی رو کفش خیلی حساس بودم و هر چی یادم میاد بهترین کفشها رو می خریدم با نهایت سماجت ![]()
بابا رفت برام کفش خرید و نیم متر پارچه که واسه خودم گتر درست کنم که البته درست نکردم !!!
اونا رفتن مشهد و از اونجا هم به تماشای آبشارهای نردبونی کلات
ومن مونده خونه با مامان بزرگم تا آماده ی صعود واسه دماوند بشم
همون جمعه که اونا مشهد بودن اینجا تست آمادگی بود
دوتا تست برگزار شد ، یکی عصر یه روز غیر تعطیل بود که همه قرارمون جماران بود واسه نشون دادن وسایل و آمادگی کوهپیمایی در شب و کوله کشی
خیلی مونده به بند دره جلو دار مسیر رو کشید به سمت راست وهویجور بالا پائین شدیم و شدیم وشدیم
درواقع میخواستن بدنمون به آمادگی برسه
شب شده بود
یادمه اون روز رو روزه گرفته بودم ، احتمالاً اول رجب بوده ! یادم نیس اما هرچی بود یه مناسبت خاص بود که من روزه گرفته بودم
تست بعدی هم یه صبح جمعه بود
باز یه عالمه همنورد با هم همگام شدن و زدن به دل طبیعت
یادمه شب قبلش بادمجون خورده بودم ، نرسیده به روستای دلجو (دلیجان) حالم بهم خورد ، اما به رو خودم نیاوردم ، میدونستم فشارم اومده پائین ، میدونستم بادمجون بخاطر طبیعت سردش همیشه همین بلا رو سرم میاره اما بازم حماقت کردم و خورده بودم !!!
ایران وآقا رضا هم بودن ،اونوقتا هنوز نامزد بودن ، دو کفتر عاشق ![]()
دقیق یادم نیس اما اون روز رفتیم قله ، از یه شیب خیلی خیلی تند
سر قله بهمون وعده آب خنک داده بودن
خیلی ازهمنورداا گرمای هوا رو بهانه کردن و مسیرشون رواز ما جدا کردن و قله نیامدن ، اما من و ایران و یه عده دیگه رفتیم تا بالا
ازمیونه راه عقب نشینی کردن کارجالبی نیس اونم واسه کسی که قصد دماوند کرده
بالای قله اونائی که وعده آب خنک داده بودن به وعده اشون وفا کردن و نفسی تازه کردیم
مسیر برگشت برام خیلی رویایی بود
هر چندالان میدونم اونجا همون مسیر دره ی دزگ بود و چشمه بهشت
اما واسه من با اوون تجربه ی چند ماهه کوهنوردی بسیار بسیار تازه گی داشت
بالای چشمه بهشت که وامی ایستی سمت راستت یه جورایی دره است ، اون زمان پر بود از رونده هایی که تا پائین کشیده شده بودن و رشته های باریک آب که از لای برگ و سنگ اومده بود بیرون
تصویر بی نظیری که با اینهمه خشکسالی هنوز تو ذهنم حک شده است و قشنگه
ظهر شده بوود یعنی در واقع از ظهر هم گذشته بود
چهارتا خانوم مونده بودیم و تعدادی آقا ، که بیشترشون همون گردانندگان اصلی برنامه صعود بودن
مث آقا میرزا ، آقای غلامیان ، آقای عرفی ، ...
آقا میرزا منو سپرد به آقا رضا وایران جون و خودش چون کار داشت زودتر رفت ،آقایون هم مسیرشون روجدا کردن ، خانوما هم جدا شدن
ظهر بود ، ساعت حوالی ۲-۱
من بودم و ایران و آقا رضا
گرم بود خیلی گرم ، تشنه بودیم و خسته و شاد
ایران دست آقا رضا رو گرفته بود، من دست ایران رو
سه نفری سرخوش و شنگول لخ لخ کنان به سمت جماران روانه شدیم
آقا رضا میگفت خدایا باد بفرست ...
یهو باد می اومد
میگفت خدایا ابر بفرست آفتاب اذیت میکنه
یهو خورشید تو غبار و ابرگم میشد
بعدش ما غش غش میخندیدیم
در نهایت زدیم به در پر روئی و گفتیم خدایا بارون بفرست...
بعدش خدا گفت پر رو نشین دیگه ![]()
بالاخره رسیدیم خونه ، تست با موفقیت سپری شده بود ، حس غرور داشتم ، اینکه تونسته بودم با سربلندی از تست بگذرم و همه چند روز دیگه مونده بود تا حرکت تا ایستادن بر بلندای بام ایران زمین![]()