ساعت حرکت 8شب بود بعد 10دقه به 8 علی آقا فرمودن بریم خونه واسه اجاره ببینیم؟!

یه همچه زن وشوهر خجسته ای هستیم ما


یه ربع به 8بود که فری سنجد تماس گرفت که کجائی چرا نمیای؟ ! منم گفتم میام خب قرار ساعت 8هست نه الان و بدوبدو مابقی خرت وپرت ها رو ریختیم تو نایلون و کوله ها چیده شد صندلی عقب وحرکت به سمت میدان قدس

از زیرقرآن رد شدیم و مامان پشت سرموون آب ریخت و داداش کوچیکه هم  اومد که ماشین رو تحویل بگیره

تا سرجمع شدیم و راه افتادیم ساعت شد 8:30

اولین مرتبه ای بود که گروه باتاخیر حرکت میکرد ، البته مقصر ما نبودیم راننده می نی بوس ای سوز !!!!!!!! بودن وآقای انوری !!!! (کسی هم نتونست ازش بستنی بگیره بجز خودم که تونستم شهریه ماهیانه روازش بگیرم)


فک کنم فقط پلیس راه رو رد کرده بودیم که بروبچ میون شادی و گفتمان شروع کردن به خودن "تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک "

بلی تولد آقای انوری بود و ما هم بسیار برایشان آرزوهای خوب خوب کردیم و آینده ی بسیار بسیار روشن

سرپرست هم رو به جمعیت نشسته بود وهی میگفت "همه ی شما تحت نظر هستین "

آقای راننده با آهنگای درپیت ازما پذیرایی کردن که یهو یه فلش بسیار بسیار خاص به سمت جلو سوق داده شد : ... اگه یادش بره که وعده با من داره وای وای وای 

یهو ماشین منفجر شد از دست و سوت وهورا و تا پاسی از شب این فلش نغمه سرایی میکرد و ما همراهی و شادی وسرخوشی

و چون همه شام دعوت یه همنورد قدیمی بودیم به صرف ماکارونی با گوشت چرخ کرده بسیار زیاد ! توقفی داشتیم برا خوردن شام و آب کردن فلاسک ها و WC

آقای همسر رومشاهده کردم که دارن وضو میگیرن ؟ علت روجویا شدم گفتن میخوان نماز بخونن !!! گفتم مگه خونه ما نماز نخوندی یادت نیست !!!


هرچی بیشتر از شب میگذشت شور وهیجان اعضاء هم کمتر وکمترمیشد وچشما یکی یکی بسته میشد و خواب غلبه میکرد

تا پاسی از شب از اینکه لباس گرمی دم دست نذاشته بودم خودمو فحش میدادم و سگ لرز میزدم بعدش یهو پام خورد به دوتا لوله کنار بدنه ماشین و احساس کردم گرمه و خوشم اومد وخوابم برد مقادیری

هنوز نماز صبح قضا نشده بود که بیدار شدیم و احساس گرسنه گی وحالت تهوع کردم سعید هم بیدار بود وتا بروبچ برن wc با اون صف طولانی !!!!!!!!!!! گفتم یه دونه کماچ عمه پز بده بخوریم پسر عمه

چای دم گذاشتیم و چای نوشیدیم و کم کمک همه بیدار شدن وایران جون هم خواست از کماچ های رضا پز بخوریم و دست داداشمون درد نکنه عجب قلفی ِ خوشمــِزه ای بود


قرار شد به شاهرود که رسیدم همون اول ورودی یه پارک هست واسه آبی به صورت زدن وصد البته wc توقف داشته باشیم و احتمالاً همونجا صبحانه بخوریم و نون گرم بخریم و لباس کوه بپوشیم

و جاتون خالی نشون به اون نشون که تا ساعت 9 صبح که با غرغرهای آقای راننده در پیچ و خم جاده صاف و بدون دست انداز معدن بوکسیت پوریا از ماشین پیاده شدیم و یهو افتادیم کنار یه رودخونه ودشت سرسبز ما که پارکی ندیدیم که ندیدیم !!!

هر کسی مشغول یه کاری شد و تا کوله ها واسه حمله بسته شد و اعضاءکفش ولباس مناسب صعود به تن کردن ساعت شد حوالی 10 صبح که راه افتادیم سمت بالادست

قبل رفتن سرپرست ناهار راننده رو تامین کرد تا تشریف نبردن اول جاده آسفالت منتظر ما باشن و همونجا استراحت بکنن (دم سرپرست گرم که حواسش به همه جا هست)

و همچنین سرپرست از سرپرست یه مینی بوس دیگه که گروهی اومده بودن وما نفهمیدم قصد صعود دارن یا مثلاً یه عده دانشجوی زمین شناسی یا معدن هستن که اومدن بازدید مسیر صعود رو سوال کرد

همین طور آرام آرام درحال بالا رفتن بودیم و تیم گاهاً ستونی گاهاً 4-4 طی مسیر میکردن

تا بالاخره یه جائی توقف داشتیم و چون هنوز واسه خوردن صبحانه زود بود قرار شد خرمائی شکلاتی بیسکویتی چیزی حالا بخوریم تا بعد

از وقتی افتاده بودیم تو مسیر پاکوب اوضاع انسجام تیمی هم بهتر شده بود، البته بماند که مسیر پاکوب پر بود ازخارهایی که بسیار بسیار تیز بودن وتازه اشم تلفات هم داشتیم و یکی از اعضاء زمین خورد وتیغ تیغی شد

یه سمت تپه هایی بودن بلندتر ازتپه و پوشیده از پوشش گیاهی خار مانند و سمت دیگه ی کوه جوب آبی بود که زلال بود و اطرافش پونه های تازه جوونه زده

و تازه اشم عضوی داشتیم که اعلام کرد عجب بوی کاکوتی ئی می آید!!!!!

یه ساعتی که طی مسیر میکردیم سرپرست سرعتشو بیشترکرد و مامتوجه شدیم که دیگه بالادست آبی نیست ووقت خوردن صبحانه و دم گذاشتن چای هست


باتوجه به اینکه اصلاً مرام سرپرست نشستن در مکانی هموار که همه اعضاءبتونن یه گــُل جا بشینن اونم راحت نیست اینه که به سه تیم کوچیکتر تقسیم شدیم اما...

خوردنی ها هی دست به دست میشد از کوکو هایی که ایران پخته بود تا سالاد اولویه هایی که کارشناس محیط زیست ...و چای آتیشی ئی که پسرخاله دم کرده بود

خلاصه موج شادی و مهربونی همینطور میر فت و می اومد و دلنواز بود (جاتون خالی)

بعد صرف صبحانه طبق معمول همیشه باز ما رو فرستادن سمت جلو و سرپرست غیب شد !!!!!!!!!

همین امر باعث شد یه عده که سرعتشون بیشتر بود و تخت گاز میرفتن هی و هی جلو بیفتن و ما بقی اعضاء بسیار حرفه ای با گامهای حساب شده طی مسیرکنن

هی آقا رضا داد میزد اخوی تخته گاز نرو ...

بالاخره رسیدیم به مسیر که یا باید از روی یال می رفتیم و می کشیدیم سمت بالا دست یا از تو در ه و سنگهایی که بسیار بسیارجور شده بودن میرفتیم

منتظر شدیم ببینم سرپرست چی میگه و ما طبق نظر سرپرست کشیدیم روی یال

اما عده ای هم بودن که از داخل قلوه سنگهای صیقلی خورده از نظر ها ناپدید شدن

اماکمتر از یه ساعت همه دوباره توی یه خط قرار گرفتن و طی مسیر کردیم وهی پرسیدیم کی میرسیم کی تمام میشه خسته شدیم

و هی سرپرست میگفت همین پیچ آخریه !

و ما حوالی ساعت یک و  نیم به چشمه خرسی رسیدیم "آخیششششششششششش"

تا نفسی تازه بکنیم وآبی بخوریم و تماس کوتاهی با خانواده ی نگران بگیریم یه همنورد لول لواشکی از کوله بیرون کشید و سرپرست هم زحمت تیکه تیکه کردنش رو کشیدن "خوشمزه بودممنون"


بعد استراحت کوتاه مدت دومرتبه راه افتادیم و بقول شاعر شب دراز وقلندر بیدار ، همه میدونستیم که قله 4000ی دست کم 6-5 ساعت که پیاده روی داره دیگه

آبجی لژیونر هم پابه پا می اومد و خب ایشون درکمتر از یکماه این قله دوم بالای 4000 شون بود برای صعودو تازه این بار ما بودیم که هی می پرسیدیم "پس کی میرسیم ؟؟؟؟؟؟؟"

انگار از رسیدن خبری نبود که نبود ! هی می رفتیم هی میرفتیم ولی نمیرسیدیم که نمیرسیدیم ...

دومرتبه تیم برای سوخت رسانی وتغذیه توقف داشت واینبار سر پسته هایی که شیطونک گروه داشت درگیری پیش اومد ، بی معرفت دونه دونه می داد حالا اگه یکی هم سربسته بود بازم به حساب ما می نوشت یا اگه انجیر خشک کرم داشت بازم میگفت نمیشه دیگه همینه که همینه !



سرپرست ازکوله اش دلستر و نوشابه بیرون آورد وباز فریاد های ما میخوایم ما میخوایم وما میخوایم (البته من نخوردم چون دوست ندارم)

از اینجا به بعد یکی از اعضاء که خیلی وقت بود برنامه سنگین نیامده بود اعلام کرد من نمی تونم و نمیام و...

وما هم که قصد کرده بودیم اینبار همه با هم به قله برسیم با تامل و صبرو درایت یکی از اعضاء تا خود قله بردیمش بالا (دمت گرم عقب دار)


شاید نشه گفت پیچ آخر اما دیگه نفسای آخر این قله بود و چیزی تافتحش نمونده بود

اشکال قله این بود که مسیرش صعب العبور بود و دره ها و شیب تندی داشت با سنگریزه هایی که اگه سرمیخوردی (یقینا ازاونجا عبور کردن سرخوردن هم داشت) پائین فقط بندای کفشت سالم می موند و نفس مسیحایی میخواست که تیکه پاره هات رواز گوشه کنار کوه جمع کنه ، واسه همین باید دور میزدیم مسیر روتا می افتادیم رو یال خاکی و مسیر پاکوب که مطمئنترین مسیر برای تیم ما که نابلدبودن بود


یه عده از همنوردا که خب یکی شون هم قهرمان مسابقات دو و میدانی بود نیم ساعتی از مابقی اعضاء جلو افتاده بودن

یه پیچ دیگه روکه رد کردیم و تازه قله  نمایان شد ! متوجه شدیم یه سربالائی بسیار نفس گیر در پیش هست وازهمون جا بود که من شروع کردم به نق نق کردن!!!

آبجی لژیونر عقب افتاده بود ، آقای همسر گفت تو برو من میمونم تا این آبجی هم بیاد ، البته هنوز بودن همنوردائی که عقب تر بودن بماند که یه عده هم گازشو گرفته بودن و رفته بودن!

ایران جلو بود ونرم نرمک میرفت بالا و چه خوب میرفت سرحال و قبراق ، با فاصله 10متری من می رفتم و کارشناس محیط زیست هم پشت سرم داشت درمورد یه فیلم صحبت میکرد ،میشمردم 50 گام که برمی داشتم 5ثانیه استراحت میکردم وخوب شد آقای همکار پشت سرم بود وحرف میزد وگرنه نق نق کردنهام مانع از طی مسیرم میشد (دستش درد نکنه) ،50متر عقب تر هم آبجی لژیونر بود و آقای همسر

ازیه جایی هم دیدم آقای همسر نشسته و  نمیاد ! مچ پاش که توش پلاتینه گوئیا درد گرفته بود ، به بهانه ی اینکه من باتوم لازم دارم صداش کردم تا خودشو برسونه بالا و منتظر نشه ته تیم هم برسه


سربالائی که تمام شد و تاقله دیگه چیزی نمونده بود ، دیدم همه اونائی که دویدن نشستن تا مائی که میخزیدیم بهشون برسیمنیشخند

چای دم گذاشته بود آقای انوری (بسیاربسیار سپاسگذاریم) ونشستم به شکستن تخمه مشغول تا ته تیم که 15دقه ای با ما فاصله داشت هم برسه "گفتم که قصد کرده بودیم همه با هم به قله برسیم"

بعد استراحت کوتاهی همه با هم به سمت قله حرکت کردیم ، به بالادست که رسیدیم چند ستیغ دیده میشد که از نظر ارتفاعی شبیه هم بودن و سرپرست اعلام کرد مسیر سمت راست رو بریم و قله همون جاست

و در این تایم همه دست دردست هم (بارعایت شئونات اسلامی) به سمت قله دوان شدیم

و حوالی ساعت 16 بعد ازظهر بربالایی قله ی"شاهوار " سرود ای ایران ای مرز پر گهر .... سرودن آغاز کردیم


از اونجائی که فرصت نبود بالای قله شربت آب انگور بخوریم ، فقط چندحبه انگور خوردیم و عکس یادگاری انداختیم و برای اینکه به شب نخوریم خصوصاً که خیلی ها هدلایت نداشتن به سمت پائین دست حرکت کردیم


موقع پائین اومدن از اونجائی که باد سردی می اومد تا ما کلاه و هد در بیاریم و سعید واقای همسر روساپورت کنیم تیم یه عالمه ازماجلو افتادن هرچی هم دست وپاچه زدیم نخیرکسی نایستاد که نایستاد واجباراً خودمون رو بهشون رسوندیم !


دراین زمان بعد یکی دوبار زمین خوردن و رسیدن کل تیم بهم متوجه شدیم دونفری خیلی خیلی جلوتر از ما هستن

سعید هم که از فشار ارتفاع (دفعه اولش بود قله 4000ی می اومد خب) سردرد گرفته بود و بعد اینکه کوله رو سپرد به آقای همسر به سمت پائین دست با سرعت حرکت کرد ، آقای همکار هم سریع رفت شاید با کاهش ارتفاع سردردشون کمتر بشه


مابقی ما 10نفر با هم میرفتیم که یکی یکی جدا شدن وموندیم منو ایران جون و آبجی لژیونر وآقای همسر وعقب دار و همنورد ناآماده

کم کم رسیدیم به چشمه خرسی ، آبی نوشیدیم و آب انگوری میل کردیم و نفسی تازه کردیم و باز حرکت به سمت پائین دست...


کمی پائین تر صدای سرپرست می اومد که اشاره میکرد سمت چپتون رو نگاه کنید و یهو کل تیم متوقف شد و مات و مبهوت سمت چپ شدن( دوربین لنزدارمان آرزوست)

گله گله ، فوج فوج بزهای کوهی ئی بودن که با سرعت از دیواره بالا میرفتن وخیالشون هم نبود که ممکنه بیفتن !

صبح کبک وحالا بزکوهی

عجب حیات وحشی ، عجب منطقه حفاظت شده ای که تا بالادستش معدن بود وجاده معدنی وماشین آلات معدنی

امان از دست این آدمیزاده !!!!


آخرای مسیر وقتی افتاده بودیم تو مسیرجاده من وایران با هم همصحبت شدیم و کمی گپ وگفت کردیم، که درون هر آدمی با خودش یه گرگ متولد میشه اگه وقتی جوونی وگرگ درونت رو مهار کردی که کردی وگرنه گرگ پیر ازشیرهم زورش بیشتر ه !


کنار کمپ معدن WC بود تا من و آقای همسر بریم و بیایم همنوردا سرعت گرفته بودن ورفته بودن و ما دوتا رو تنها ی تنها ...

ما هم منتظر شدیم عقب دار تیم و همنورد ناآماده و خسته سربرسه و با فاصله 5متری ازشون حرکت میکردیم تا نه اونا تنها باشن نه ما تنها

مهم نبود که مابقی رفته بودن ، ما 4تا سیب های ترد و تازه رو گاز میزدیم و به سوسوی اولین ستاره شبانگاهی نگاه میکردیم و طی مسیر میکردیم

تا اینکه سرپرست علامت داد وگفت می نی بوس که فکر میکردیم رفته سرجاده آسفالت و باید همه اش رو پیاده بیایم !!! پشت پیچ جاده است و بریم سمت بالادست

من هم براشون علامت دادم که داریم میایم و نگران نباشید!!!!


تنهای خسته رو به نرمی صندلی های می نی بوس سپردیم وخسته و کوفته اما شاد و سرخوش از صعود به سمت مهمانسرای "جهاد کشاورزی " به راه افتادیم

یکی یکی تن خسته رو به گرمی آب حموم سپردیم و خسته گی بدر کردیم باخوردن چای قند پهلو و پلو -گوشت داغ که دست پخت آقا رضا و آقای انوری بود -دست این همنوردان خسته گی ناپذیرمون درد نکنه

رسیدیم به مهمانسرا tv روروشن کردم دیدم اس اس یه گل خورده حرص خوردم وسریع خاموشش کردم که مباداهمنوران قرمزته منو مورد تمسخر قرار بدن (هرچند جز4تیم برتر آسیا شدن یه جوری واسه ما خاطره است و واسه اونا رویا!!! )

بعد شام یه عده به بازی یه عده به گپ وگفت و یه به خوابیدن مشغول شدن و تازه خانوما که خستگی شون رفع شده بود به امور متفرقه ی بانوانی مشغول

سرپرست دوبار با کارشناس محیط زیست پیغام فرستاد که ساکت باشین بخوابین وقت خوابه و ...

هر بار شیطونک گروه تک سرپرست رو با پاتک جواب داد

سرپرست هم که دیده بود خانوما ساکت بشو نیستن ، روشنائی رو قطع کرد و خاموشی زد

اینجا بود که من که رفتم بخوابم اما آبجی ها تازه شنگول تر از قبل به قهقهه ادامه دادن و من خوابم برد نفهیمدم اونا کی خوابیدن ...


پ.ن: زمان گرفتن عکس یادگاری با پرچم های متفاوت اشتباهی از من سرزد که البته به قصد نبود بلکن فقط بد گفته شد و سرپرست که از سرصبح دنبال بهانه میگشت که یکی رو جریمه کنه پَِرش به پَر ما گرفت و قرار شد پائین منو جریمه کنه استرس