حوض غلام کش
ساعت 5:10 دقه بود داشتم خواب میدیدم که به همنوردتازه میگم بستنی تو با من غمت نباشه ، بعد هم بهش پیشنهاد کیک-آبمیوه بخاطر تاخیرم دادم و ساعت 5:18 دقه است که ...
یهو ازخواب پریدم و دیدم ساعت 5:10 دقه است ، آقای همسر رو بیدار کردم که پاشو خواب موندیم !!!!
به همنورد تازه که تنها کسی بود که اعلام حضور با قعطیت کرده بود پیام زدم وبعدش هم به آقای همسر گفتم بهش زنگ بزن که تو این سرما نذاره بره وتند تند حاضر شدیم وراه افتادیم سمت محل قرار : میدان جماران
5:30 صبح جمعه به اتفاق دو تن ازاعضاء گروه که حرفشون حرفه و وقتی میگن ok دیگه نصف شب و دم غروب و ... نه تو کار نمیارن راهی مسیر خاکی بنددره شدیم

و باتوجه به زمانی که در اختیار داشتیم و ماشینی که نداشتیم ! برنامه ی مزار کوه رو کنسل کردیم و قرار شد بریم حوض غلام کش ، لذا تا چشمه زیربند دره پیاده رفتیم ، توی مسیر من عقب تر بودم و دوهمنورد دیگه جلوتر ، داشتم فک میکردم اگه همون دیشب به سرپرست مسیج میزدم ومیگفتم سه نفرم و میایم با شما دکل هم بدک نبود، بعد باز یه نگاهی به تن رنجور از مریضی هفته گذشته که می انداختم درخودم توان صعود به قله رونمی دیدم ...
تمام طول مسیر یه خفگی عجیبی تو سینه ام حس میکردم انگار همه جا پر از دود باشه اصلا هوای تازه نبود تا اینکه نرسیده به چشمه متوجه شدم همشهری های سهل انگار تمام فضای کوهستان رو صبح علی الطلوع پر زدود کردن و باعث شدن که 20دقه ای از فرصت در اختیار داشته رو صرف خاموش کردن تنه ی درختی بکنیم که همونطور که بد میسوخت اما خاموش بشو هم نبود ...

پس از نوشیدن آب و خوردن نون قندی و انرژی مضاعف گرفتن از کوه سمت چپی به سمت بالادست روانه شدیم ، دربه در دنبال مسیر پاکوب ومشخص شده ی این اثر باستانی
میدونستم باید پائین تر بریم تا تو مسیر دره قرار بگیریم تا پاکوب رو پیدا کنیم اما آقای همسر مصر بودن که پائین نریم چه کاریه و از همینجا بریم بالا و ...و از اونجائی که حوصله ی همنوردا سر رفته بود و حس و حال دور زدن نداشتن یهو دیدم دره رو قطع کردن ودست به سنگ شدن و یا علی...


و جاتون خالی حوالی ساعت 7 بود که برفراز دیواره های فرو ریخته ی "حوض غلام کش" ایستاده بودیم و سکوت کوهستان و خلوتی و هوای خوب و آفتاب دلپذیر


با اینکه سنگ نوردی طاقت فرسایی بود وگاهاً ترسناک و من برای اولین بار در تاریخ 9ساله کوهنوردیم از این مسیر صعود میکردم و صد البته با این کفشا!!! بدون غرغر
اما بسیار لذت بخش بود یه همنورد جلو حرکت میکرد و مسیریابی میکرد ، یکی هم پشت سر بود حمایت و من هم در میانه رهبری میکردم


بعد تماشای شهر بی غبار از دریچه نگهبانی قلعه به طبخ صبحانه مشغول شدیم و دم گذاشتن چای ، و جاتون خالی ، چایمان تمام شده بود و یادمان برفته بود چای بذاریم در کوله ، همنورد دیگه هم بدون چای بود و این شد که صبحانه رو با آب خنک چشمه خوردیم و ساعت 8 هم به سمت پائین دست حرکت کردیم

هراس همنورد از پائین اومدن از همون مسیر رو تو چشما وکلامش میشد دید و من خیالش رو راحت کردم که نترس مسیر پاکوب هست و من که قرار کرده بودم از مسیر دست به سنگ بالادست بند دره بریم پائین کوتاه اومدم واز مسیر پاکوب قصد برگشت کردیم
و درمیانه راه ناگهان منی که اینبار جلو حرکت میکردم سرنگون شدم و چند ین قل خوردم و با شلوار پاره و پای خراشیده از سنگ و دست پر درد بعد نشستن گرد وخاکی که ایجاد کرده بودم متوقف شدم و لنگان لنگان به طی مسیر ادامه دادم
ته دل همنوردا روخالی کردن تواون شرایط اصلا به صلاح نبود ولی خدائیش بدجور زخمم میسوخت

پائین که رسیدیم آقای همسر گفت آژانس بگیرم و من گفتم هوا به این قشنگی هنوز فرصت هست بزنیم به یاد قدیمای خودم با پیوند سبز از مسیر رودخونه که خاکی هم بود طی مسیرکردیم تا میدان جماران

ساعت هنوز 9:30 نشده بود که خونه بودیم و یه روز جمعه خوب رو برای خودمون رقم زدیم، خدا رو شکر
پ.ن: وقتی دوتا از همنوردا کنسلی زدن و نصفه شبی اون همنورد دیگه هم کنسلی داد ، به همسری میگم فقط ما سه تا هستیم ، میگه دوست نداری تنهائی بریم؟ گفتم معلومه که دوست دارم ، دلم براکوه تنگ شده
میگه خب پس بیا بریم مهم نیس بقیه هستن یا نیستن ، برنامه های تیم باید سرجاش باشه ، یا رسماً تعطیل کنیم و بی خیال کوهنوردی بشیم !!!!!!!! یا هم که حداقل هر هفته 7-6 تائی باید باشیم و برنامه ها سرجاش باشه
و این شد که کوله به دوش زدیم به دل کوهستان تا خسته گی دوهفته نرفتن رو از تن بدر کنیم ...
کجاست بام بلندی؟