حوالی ساعت 11 بود که بالاخره گوشی قرن بوقی مون شارژ شد و تونستم روشنش کنم ، مسیج سرپرست بود که می پرسید اعلام برنامه کردین؟

پاسخ دادم هنوزنه ، طبق سایت اینهفته برنامه چغرات داریم

صبحی سرپرست مسیج زد که برنامه این هفته قله قوچ به سرپرستی خودم هست اعلام کنید

ما هم گفتیم چشم و اعلام کردیم وبعد Nبار که به همه تک و پاتک و ... اینا بالاخره دوتا با تلفنی که خودشون زدن، یکی با تلفنی که من زده بودم ، بعضی ها حضوری و دوتائی هم با مسیج اعلام حضور کردن ، بعضی ها هم انگار نه انگار که ما پیغامی دادیم ونیاز هست که پاسخی داده بشه ....!!!!!!

منم آخر شبی که فارغ از مهمون داری شدم به سرپرست اعلام کردم که این چندنفر اعلام حضور کردن و اگه زحمتی نیس بیاین دنبال من و همسرم سر مدرس 57

سرپرست پاسخی نداد ...

صبح که بیدار شدیم و کوله چیدیم به سرپرست زنگ زدم بازم جواب ندادن ، به فری سنجد زنگ زدم که کجائی؟ گفت دارم میرم دنبال ایران وآقا رضا ،گفتم پس دنبال منم بیا، گفت باید برم دنبال بانو هم ، گفتم خب هر وقت نزدیک خونه ما بودی تک بزن میام سرکوچه

بعدش دیدم سرپرست زنگ زد که کجائین که مامنتظرشمائیم ، و ما هم زود تند سریع بند کفشامو بستیم و اومدم سرکوچه، گوشیم دست همسری بود و تا اون برسه و گوشی رو بهم بده به فری خبر بدم بانو تماس گرفت و گفت داریم میایم سمت شما که گفتم نمیخواد من با سرپرست میام

یکی از علتهایی که به فری زودتر خبر ندادم این بود که میخواستم اینور که میاد شاهسون رو سوار کنه که تا تو ماشین رئیس نشستم گفت شاهسون گفته من سرما خوردم نمیام، دومین علت هم گوشی م بود که دست همسری بود و ایشون هم پشت سر با تاخیر اومدن و سومین علت هم اینکه من تا اومدم زنگ بزنم خود بانو تماس گرفت

بگذریم که فری گفت دفعه دیگه که نیام دنبالت اونوقت میفهمی که باید سروقت زنگ بزنینیشخند

 

تو ماشین که نشستیم به سرپرست میگم آقای عقب دار، آقا رضا وایران اعلام حضور نکردن باید ازشون بستنی بگیرینهورا

آقای عقب دار میگن که من نمیخواستم بیام چون خانومم ماموریت بوده و پسر کوچیکم توخونه تنهاست و شب که بچه گفته من میرم خونه عمه من ازخدا خواسته شال وکلاه کردیم واسه همنوردی باشما و ضمن اینکه خانوم ما اگه بخوایم بیایم با ماشین خودمون میایم دیگه

راحیل طفلی هم سربند همون جائی که آب برمیدارن منتظر ما بود

اونجا که رسیدیم به سرپرست میگم اگه میخواین ماشین روبالا ببرین فری سنجد نمیتونه ماشین رو بیار اون بالا باید یکی براش بیاردش که آقای عقب دار پیاده شدن که کمک احوال فری جون باشن

آقا رضا که سوار ماشین شد بهش میگم باید بستنی بدین اعلام حضورنکردین ، که میگه خواعلام حضور کنیم که نیایم قشنگ نیس پس بهتر هیچی نگیم و بیایم

 

وقتی همه در پارکینگ حسینیه دره میرک پیاده شدیم و من جعبه شیرینی بدست در حال شنیدن اولتیماتوم های همشیره بزرگ بودم ! بعضی ها گفتن شیرینی به چه مناسبته ! ؟؟ و بعضی ها هم زرررررررررررررررررررررررنگ گفتن به مناسبت تولد "اسفندیار"

چه عمه ی خسیسیسبز

 

گروه آقای بهزادیان اومد و مشغول چاق سلامتی با اونا شدیم یه بنده خدائی اومد کنار ایران وگفت من کنار مادر زنم وای می ستم !!! وایران هم بهش گفت تو که با گروه فلانی بودی !؟ اینجا چرا ؟؟؟

اونم گفت ما کویر نرفتیم و ...

منم واسه اینکه دوست ندارم هی حرف مفتتتتتتتتتت زده بشه گفتم خیلی خب خیلی خب خیلی

دیگه هم نشنیدم که دوتائی چی میگفتن و صلاح هم نبود که قضیه کشدار بشه

 

سرپرست جلو افتاده بود و سریع میرفت به سمت گدار زرد و هم نفس نفس زنان به دنبال ایشون تا بالاخره یه جائی ایستادن و راحیل هم گلایه من بود مث بقیه از این سریع رفتن خواست که من سرقدم بشم ، البته فری سنجد افتاد جلو منم پشت سر

یه جائی من شدم نفر سوم ، به شوخی در ادامه ی گلایه های صبحی به ایران میگم چرا اعلام حضور نکردین باید بستنی بدین ، گفت خب نکردیم چی شده حالا ؟!

و اینو طوری گفت که خوشمان نیامد ، منم گفتم داریم محترمانه و به شوخی صحبت میکنیم ناراحتی نداره ، بالاخره وقتی شما اعلام حضور میکنید شما هم جزء اعضا به حساب میاین  و تدارک ایاب -ذهاب شما دیده میشه ، اینجور شما دونفر ما دونفر خب جا نمیشیم تو یه ماشین، اگه سرپرست نمی اومد دنبال ما ، اگه راحیل با آژانس نمی اومد وبا فری قرار داشت ، اگه شاهسون هم بود بعد اینهمه آدم تو یه ماشین جا نمیشدیم خب

یه بنده خدائی هم که قرار بود بیاد فقط ما رو برسونه و برگرده چون خسته ی سفر کرمان و تحصیل علم هستن ، فقط چون اعضاء اعلام حضور کرده به اندازه یه سواری بودن نیامده وگرنه بهش میگفتیم بیاد

دلیل اینکه میگیم اعلام حضور کنید اینه نه چیز دیگه ای که برگشت میگه اصلاً دیگه کسی دنبال من وشوهرم نیاد خودمون با هرچی باشه میایم

وقتی دیدم بحث به جای منطق داره به سمت "اِستــَکار بَزی" پیش میره سکوت کردم و طی مسیر

آقای عقب دار میگه خانوم فری سنجد انگاری میخوان امروز یک نفس تا قله برن ، شما ها نبودین که میگفتین بعد دوماه مفت خوری قله سختمونه حالا اینجوری تخته گاز میرین ؟!!!

 

تو پاگرد اول که رسیدیم توقف کوتاهی داشتیم و آبی نوشیدیم ، صدای ایران می اومد که سرم درد میکنه و ارغوان همون اول مسیر منو عصبی کرده!!!

این حرف رو که زد دیدم هه هه خودش دعوا راه انداخته سریه شوخی ساده اونوقت تازه داره حق به جانب هم حرف میزنه گفتم با شه سروقتش تلافی شو باید در بیارم دیگه چوب خط سکوت من سر این مدل حرفا  تموم شدهقهر

تیم نرم نرمک بالا میرفت و یکی هم بود که از اون پشت سر هی میگفت این تیم به قله نمی رسه امروز تازه بعضی ها گفتن شاید بریم قله ی نرگس !!!

به بانو میگفتم که بابات گفته خانومها قابلیت رهبری یک گروه روندارن ،گفت آره اونهفته که من سرپرست بودم کسی اعلام حضورنکرده حسابی منو مسخره کردن!چرانیامدین ! گفتم بچه ها کوتاهی کردن و گرنه ما که اونهفته سه نفره رفتیم

بعدش بحث به اینجا رسید که یکی زور بازو داره یکی زور زبون و چرا شما آقایون فک میکنید زور بازو از زور زبون بهتره برتره و ...

آقا رضا میگه امون از این زور زبون ، شما همین یکی رو خوووووووووب دارین

یکی هم از ته تیم گفت این همشهری ما رو زیاد اذیت نکنید...

کمپ که رسیدیم توقف کوتاهی داشتیم تا همه برسن و آبی بنوشیم و بریم سمت قله

مسیر از پاکوب یال بود تا دوراهی قله النگ -قوچ

بعد مدتها رئیس باهامون اومده بود کوه، بعد مدتها قرار بود یه کوهنوردی واقعنی بکنیم ، هی تا کمپ رفتن که نشد برنامه !

بعد مدتها تیم به 10نفر رسیده بود

یه جوری شادی تو وجودم بود، کوه رفتن با همنوردا حس خوبیه خیلی خوب، من که حسابی خوشحال بودم

باد خنکی می اومد به علی میگم لباستو بپوش سرده ، یکی گفت دعواهاتونو بذارین تو خونه ، علی میگه این ته مونده اشهقهقهه از اینکه همسرم میتونه وقتی بقیه بحث شوخی وشیطنت دارن اونم قدم به قدم باهاشون همراه باشه خوشم میاد من اما اینجوری نیستم خیلی زود بهم برمیخوره وخیلی زود دلگیر میشم وخیلی جدی میگیرم حرف بقیه رو ...

 بحث به اینجا رسید که موهای علی زیادی سفید شده ، علی گفت موهای من که از اول سفید بوده و سرپرست میگفت شب دامادی که سفید نبود! ومنم گفتم که من خواستم ورنگ کردن و اونا گیر داده بودن که من اذیتش میکنم که اینهمه موهاش سفید شده ...شیطان

جلو تیم راحیل با ایران مشغول گپ وگفت بودن پیرامون چی نمی دونم چون من وبانو هم مشغول گپ وگفت بودیم ، یهو دیدم ایران توقف کرده و راحیل داره با شتاب خودشو به سر تیم که قرار بود من باشم !!!! میرسونه

ایران که واستاده بود در کمر کوه میگفت اوه نگاه ناراحت شد چه زود بهش برخورد ...

من چون در جریان ماجرا نبودم دلیلی برای دخالت نمی دیدم اما وقت خوبی برای تلافی بود "گفتم مث توکه زود ناراحت میشی "

اینو گفتی بلا گفتی ...

برگشت میگه آره توبد صحبت کردی گفتی تو که با شوهرت اومدی واسه من و شوهرم تو ماشین جا نبودهتعجب

گفتم خواهش میکنم حرفا رو غلط غلوط نگو من خودم میدونم چی گفتم اصل حرف شوخی ئی بود بابت بستنی و بطن حرف هم این بود که اگه بگین داریم میایم یه جوری حساب شده برنامه ریزی میکنیم برای ایاب -ذهاب اعضاء نه کسی تنگ جا میشه نه کسی معذب

حالا شما اگه ظرفیتت رو بالا ببری بهتره و اونم گفت تو هم لحن گفتنت بد بود ه من خوشم نمیاد کسی اینقده با من رک صحبت کنه و ... منم گفتم اینطوری صحبت کردم دلم خواسته و تو ظرفیتت رو ببر بالا من این حرف رو صبح به دونفر دیگه هم زدم و هرکدوم محترمانه توضیح شون رو جلوی سرپرست دادن الا تو که جبهه گرفتی و قلدر بازی در اوردی و انتظار نداشته باش کسی واسه من شاخ و شونه بکشه ومن هیچی نگم !!!!!!!!! محترمانه صحبت کردم تو هم ظرفیتت رو ببربالا ببین بقیه حق میگن یا ناحق

کسی نگفت نیا گفتن میای بگو میای ، گفت شاید نتونستم که بگم ،گفتم به فری گفتی به منم میگفتی ،گفت شاید نتونستم ، فری پیشم بوده غروبی ، تو از فری می پرسیدی!!!!!!!! گفتم من بیکار نیستم از اون بپرسم تو خودت باید بگی ، حالا یعنی گوشی جفتتون بدون شارژ بوده؟!

 

هی همسری میگفت بیخیال ارزشش رونداره هی من بحث رو ادامه میدادم خوشم نیامد کسی بامن اینجوری صحبت کنه که انگار محور جمع هست و نباید کسی به خانوم بگه بالا چشمت ابروئه، من صبر وتحملم زیاده اما اگه کسی چند بار یه موضوعی رو تکرار کنه و هی طعنه ، هی شیطنت ، هی .........

یه جائی تلافی شو در میارم و اجازه نمیدم.....

 

بعداین بحث رئیس میگه "خیلی خرابنیشخند"

منم به رفتنم ادامه دادم و همسری هم از ته گروه رفتن دست برداشت وهمراه من وبانو و راحیل د رجلو تیم

فری سنجد هم مشغول گپ وگفت از خاطرات مالزی با عقب دار تیم و همنورد دپرس هم در حال گوش دادن به موسیقی سنتی ، و زن وشوهر اعلام حضور نکرده هم ته تیم

یقیناً ایران داشت با فری سنجد پشت سرمن حرف میزد و الان هم اگه از فری بپرسم هیچی نمیگه سر قضیه آرک و تعقیبات سفرشاهوار بهم مسّلم شد که آدم محافظه کاری هست ونمیشه روش حساب باز کرد

البته برام مهم نیس که چی میگفتن چون حق 100% بامن بود ومن عین همه ی این چندوقتی که خط گروه دستمه و مسیج میزنم ومیگم اعلام حضور الزامی ایشون اعلام حضور نکرده و یه جایی باید برخورد میشد و بسیار بسیار هم تحمل کرده بودم تشویق

 

بگذریم ....

به دو راهی رسیدیم وکمی اومدیم پائین تر تا بتونیم تو مسیر پاکوب قله ی قوچ قرار بگیریم سرپرست توقف داد گفت چون بالا باد میاد توقف نخواهیم داشت اگه تنقلاتی دارین در بیارین بخوریم و اگه کسی میخواد بمونه هم بره پائین کنار چشمه تا ما برگردیم ، سرپرست هم گیر داده بود حالا SMSمیدین یا نه و من میگفتم نه نمیدم ، ازاین به بعد سه برنامه مسیج میزنم اعلام حضور کردن دوباره مسیج میزنم نکردن دیگه خبری نیست ازمسیج ، سرپرست میگفت بی خیال شهریه بدن مسیج بزن و هی گیر داد تا آخر برنامه که مسیج میزنی یا نه ....؟؟؟

آقا رضا ازما جدا شد چون صبح شیر خورده بود وبا شیرینی خامه ای حالش همچین مساعد صعود نبود و قرار شد بره کیله گاه آتیش روشن کنه تا ما برگردیم، اما ایران دو دل بود که بتونه بیادیا نه ، من گفتم ایران که میتونه بیاد بانو میگه تو چیکار داری حرفی بزنی الان باز بحث پیش میاد ، گفتم من که چیزی به اون نمیگم نظرم اما اینه که ایران میتونه بیادبالا

من جلو بودم دخترا هم پشت سر ، فری وایران هم باآقای عقب دار اون آخرا بودن و همین جور داشتیم خوش خوشک و گپ زنان بالا می اومدیم ، باد تند ی میاومد وحسابی میلرزیدیم هرچی هم لباس تنت میکردی بازم گرم نمیشدیم !

زیر قله با عقبدار گروه که حوصله اش تنگ اومده بود و کشیده بود جلو و علی آقا و راحیل وبانو وسرپرست و همنورد دپرس نشستیم منتظر که فری وایران هم سر برسن خیلی عقب بودن بعد همه گی با هم قله رو صعود کردیم

ساعت 8 بالا ی قله بودیم ، خیلی خیلی باد می اومدچندعکس یادگاری انداختیم و به سمت پائین دست حرکت کردیم

همینطور که می اومدیم پائین گروه ی داشتن به سمت قله می اومدن من از اون دورها یه آقایی دیدم با لباس رنگ کرم ، سبز خاکی یا چیزی شبیه این گفتم گروه "بلندا" هستن از راه رفتن جلودارشون معلومه

بعدش شروع کردیم به داد وبیداد :سلیمه سلیمه سلیمه ، هوووووو هوووووو هوووووو

بعدش فریاداز اونطرف اومد و سلیمه میگفت راحیل ، بانو ، ارغوان و یکی دیگه هم گفت ارغوان آبیته و منم گفتم پریسا و...

شوهر ما همینطور مقهور جیغ جیغ کردن خانوما

آقایون چون عجله داشتن تند کردن ورفتن پائین ، به علی میگم تو هم برو اینجا زنونه بشه

وواقعیت اینه که عجله ای نداشتیم چون تا آتیش گرم بشه وچای دم گذاشته بشه ما رسیدیم

 

مسیر پائین اومدن یه کوچولو اشتباه شد و ما التبه درست اومدیم هرچی هم ایران وفری رو گفتیم از این ور گوششون بدهکار نبود لجبازی تا چه حد آخه خیال باطل

ما رسیده بودیم پائین که فری هم برگشت واز مسیر ما اومد اما ایران همون طور از مسیری که فک میکرد درسته اومد پائین وصدای عقب دار می اومد که به آقا رضا بگم بیاد کمکتون ؟!!

عقب دار برگشت بهشون میگه چقده شما لجبازین و من گفتم حالا فری خوسفیه "جل بنده ...نیشخند"

آتیش گرم بود و بچه ها اطراف زیراندازها نشسته بودن مشغول خوردن چیپلت ، ایران به من هم تعارف زد منم که قهر نبودم چون قهر کار بچه هاستزبان یه مشت برداشتم و خب خوشمزه بود دوست داشتم

بعدش هم نشستیم مشغول درست کردن صبحانه اُملت ....

چای دم کشید با شوکولات "ترامیسو" که سوغات مالزی بود نوش جان کردیم بعد هم صبحانه ی مفصلی خوردیم وهی لرزیدیم

یکی هم بود گفت گرمه چطوری شما میگین سرده ؟!!!

بعضیها هم از مالزیییییییییییی کت پر خریده بودن حوالی 250-200 و نکرده بودن واسه ما بخرن بهانه اشون هم این بود میخریدم نمیخواستی رودستم می مونددددد!!!!!!!!

مسیر برگشت "جوزان -گدار زرد" بود بازم آقایون جلو جلو رفتن چون با غلامرضا کار داشتن و ما هم پشت سر خوش خوشک و درحال تعریف فیلم "بی وفا" که البته به نیمه ها که رسیده بودم یادم اومد که دارم اشتباهی تعریف میکنم و اسم این فیلم یه چی دیگه استابله (اینم از حافظه ی رویایی ارغوان خانوم )

بعد عکاسی از زیبایی های طبیعت پائیزی جوزان به سمت گدار زرد روانه شدیم

همینطور که درحال پائین اومدن از گدار زرد در انتهای گروه بودیم دیدیم همنوردان یه جایی نشستن زیر نور آفتابی که بالاخره در اومده بود مشغول خوردن انار هستن ماهم سه تا انار یاقوتی در آوردیم و تیکه تیکه کردیم واسه همه اعضاء بجز راحیلی که زودتر رفته بود پائین

هراناری میشکستی از اون یکی دیگه یاقوتی تر قلب

یکی پرسید ازکجا خریدیم و منم گفتم سفارش کردیم یه آشنا از باغ انار صادراتیش برامون آورده و اینجا بود که یکی گفت اووه پس " باجه" من علت تلخی امروز رو نمی فهمیدم اما یقین پرچم صلح ما بالاست همنورد

تا رسیدیم به محل ماشینا ، سرپرست که سوار ماشین بود هی گیر میداد که معطل چی هستین چرا سوار نمیشین ؟

منم گفتم دارم رعایت شعونات اسلامی میکنیم و میخوایم ببینیم کی سوار چی بشه

که همنورد دپرس گفت من موتور دارم و این شدکه ایران وآقا رضا و بانو و راحیل با فری سنجد رفتن ومن و همسری وآقای ضابط با سرپرست

یه خانواده از بالا میاومدن دخترشون هم باتوم داشت و خانومش یه چتر آبی ، به علی میگم ما هم چتر آبی داشته باشیم ،عقب دار میگه زیر چتر آبی خیس میشین !!! آخه آبی سوراخه !!!!

 

آخرش هم نفهمیدم چرا امروز اینقده بامن تو ناراحتی بود چون چندین وچند بار گفتن آبی سوراخه !!!گریه

 

پ.ن: بعد مدتها برنامه سنگینی بود و خیلی هم خوب بود هیشکی کم نیاورد کسی غر نزد و تا آخرش همه هم پا رفتیم "خدا رو شکر"