ميان عاشق و معشوق كس در نگنجد، بار ناز معشوقي معشوق عاشق تواند كشيد

و بار نياز عاشقي عاشق معشوق تواند كشيد،

چنانكه معشوق را ناگزير از عاشق است

عاشق هم ناگزير از معشوق باشد،

خواست معشوق عاشق را پيش ازخواست عاشق بود معشوق را

زيرا عاشق پيش از وجود خويش معشوق را مريد نبود

اما معشوق پيش از وجود عاشق مراد عاشق است.


ظهر روز سه شنبه 11/5/84 قرارمون ساعت یک در باشگاه پیوندسبز بود ، من سا عت 13:30رسیدم همه آمده بودن ،شور و هیاهویی بود، یه مینی بوس سبز رنگ که روش نوشته بود بیرجند- قاین . دوتا از بچه ها داشتن چنجر رو ماشین نصب می کردند اونم چه سیستمی ! ((دستشون درد نکنه )) قبل از حرکت عکس گرفتیم .بعضی از بچه ها آمده بودن واسه بدرقه بازم مرام اون چند نفر . خلاصه اینکه با دوساعت تاخیر حدود ساعت 15 از شهرخارج شدیم . اولین توقف مفیدمون میدان آزادی برای خرید آب میوه بود ؛بعدش واسه یخ و روستای ساقی واسه سوار کردن راننده دوم(غول زاپاس) .بچه ها سرحال بودن انرژی داشتن ،شور وشوقی بود .جای خیلی ها خالی بود دلم می خواست همه بودن خاصه هم صحبت های من . شام یه امام زاده (شرمنده اسمشون خاطرم نیست ) طرفای بردسکن توقف کردیم : شام و نماز ؛ بازم حرکت .


سفربا مینی بوس سخته ،خیلی هم سخت ولی هنوز اول راه بودیم واز انرژی ذخیره شده استفاده و هم دیگه رو تحمل می کردیم ، صبحانه دامغان بودیم ( البته قبلش برای نماز صبح یه مسجد بین راه توقف داشتیم نمیدونم کجابود اما اتوبوسای دیگه ، مسافرای دیگه با لهجه وپوشش متفاوت؛ حیف که وقت واسه آشنایی وصحبت نبود!)

همش تغییر آب و هوا :کویر گرم شهرمون ؛ هوای نیمه متعادل ؛بعدم هوای مرطوب و شرجی و غیر قابل تحمل شمال کشور.کوههای پر از درخت سبز سبز !دلم یه هویی هوای کوههای پر از خار و خاشاک شهرمونو کرد ؛به به چه کویری ؛ آسمون شبش چه پرستاره ؛یادش بخیر از کجا معلوم دوباره برگردیم !!!.

ناهار که نمی شه گفت عصرانه رو حاشیه جنگل خوردیم املت بودکه ماحصل آشپزی زوج جوان کوهنوردی بود که همیشه توسفرا همراهیمون می کنن از بچه های با حال گروه هستن .

یکی از بچه هاازپنجره مینی بوس رفت روی سقف تا طنابی که دور کوله ها پیچیده بود رو کنترل و سفت کنه که پلیس دید و جریمه کرد ،راننده مینی بوس واسه توجیه کارش ، به پلیس گفته بود جناب سرهنگ اینا غول ا ند! من اصلاً نمی فهمم یه دفعه ای میرن بالا. و از اون روز ما شدیم غول

ساعت حوالی یازده شب رسیدیم کمپ فدراسیون(قرارگاه رود بارک) سه تا از بچه ها که با اتوبوس رفته بودن، آمدن استقبال ما هر کسی یه چیزی می گفت حرفی حکایتی ، شام خوردیم و قرار شد تا 9 صبح بخوابیم. اما ساعت7 در زدن بچه ها حرکت ، بعد از خوردن صبحانه و گرفتن جیره غذایی، کوله ها رو چیدیم و آماده واسه صعودبه علم کوه ،یک ساعتی با مینی بوس رفتیم و چنجر هم مشغول بود. عده ای از بچه ها رفته بودن روی سقف مینی بوس. طفلکی راننده! یه آقایی از سنندج با ما بود که سنش از60بیشتر می زد. به قول بچه ها گفتنی از 60بیشتر مِتَبیده .

ساعت 9:45 پیاده روی شروع شد رفتیمُ رفتیمُ رفتیم . توی مسیر یه تونل بود که سقفش از یخ بود و یه رود خونه جوشان که داخلش جاری بود ؛ واسه صبحانه کنار رود خونه توقف کردیم .

بازم حرکت ،یه وقتی برگشتم دیدم گروه عقب افتاده و من به اتفاق 7-6 تا از بچه ها، از گروه کندیم و جلوتر داریم می ریم .چند بار اونم به مدت طولانی توقف کردیم بازم گروه به ما نرسید . دوتا ازکوهنوردای مشکین شهر ی به ما که رسیدن گفتن گروهتون بامشکل آب مواجه شده بعد شم یکی شون (وحید آقا) با یکی از بچه های ما رفتن واسه آوردن آب ما هم به ناچار نشستیم تا گروه برسه .

نزدیکای کمپ یه یخچال بزرگ (یخچال سرچال) بود باید از روش می رفتیم دقیقاً ساعت 17:25به کمپ( کمپ سرچال) رسیدم کم کم گروه رسید.بعد یه استراحت کوتاه وخوردن چای گروه سرحال شده وشروع کردن به حرف زدن، رفتیم بیرون عکس گرفتیم. یکی ازخانومها که فهمیده بودکنکو ر سراسری مجاز نشده گریه می کرد (غول شبانه)؛ از گریه هاش فیلم گرفتن ! غروب قشنگی بود نشستم روی خاک به تماشا گاهی یکی می آمد حرفی می زد ، من حرفی می زدم / تنهائی عالمی داشت .

ساعت 6 صبح حرکت کردیم شش نفر موندن توی کمپ ، دو نفررفتن صعود گرده آلمانها و 12 نفر رفتیم واسه قله و هم نورد سنندجی آقای کرباسچی هم بامابود اما همون اوایل راه خداحافظی کرد و برگشت ؛ دو تا هم نورد مشکین شهری تا قله باما بودن . بین راه شکافهایی بود ازیخچال که صدای آب توش می پیچید.از یه کوه یخی رفتیم بالا، از مسیر شن اسکی رفتیم بالا و کلی سنگ نوردی اونم سنگهایی که همش هوازده بود و تا دست به گیره می شدی کنده می شد .

اول قله سیاه سنگان ، بعد کمپ خرسان و استراحتی کوتاه و چای و حدود ساعت 15ظهر 14/ مرداد ماه قله بودیم . سرود ای ایران ای مرز پرگهر رو باهم خوندیم ؛ سلامی و خسته نباشیدی گفتیم وشنیدیم از یه گروه از کوهنوردای کلاردشت که از مسیر چالوس آمده بودن بالا. و کلی عکس گرفتیم .راستی این قله با قله های دیگه ای که رفته بودم (رچ، سیاه کوه وباقران : بیرجند ، تفتان ،دماوند )فرق داشت ؛ نوک تیز بود مثل قله های توی کارتونهای تلوزیونی!!!! قبل از رسیدن به قله اون دوتا ازبچه ها (غول بزرگ غول فنی) که از گرده رفته بودن بالا رو دیدیم و دیدن سلامتی شون روحیه ای مضاعف به تیم داد.

موقع پائین آمدن مسیر سنگ نوردی که نیاز به دقت داشت با سردرد های اعضاء گروه که ناشی از کم کردن ارتفاع بود همراه بود ، مسیر شن اسکی که جالب بود وسرسره بازی روی یخ که کلی هیجان و جیغ و خنده داشت .آفتاب ظهر داشت غروب می کرد ویخ و برف لایه رویی آب شده بود و سرسره بازی صفایی داشت و بی خطر می نمود.جای غول ترسو خالی.

ساعت 21:30 بچه هایی که توی کمپ بودن آمدن استقبالمون با شکلات کاکائویی تبریک گفتن و خوشحالمون کردند خسته گی از تنمون در رفت. شام بازم دست پخت زوج جوان (معروف به غول ماکارون و غول ایرانی ) ماکارونی بود دستشون درد نکنه . هر کی یه حرفی می زد تجربه ای ازصعودش میگفت .مشکین شهری ها ( هادی آقا و آقا وحید) آمدن خسته نباشیدی گفتن و تشکر کردن .

و خواب اونم چه خوابی بعد اون پیاده روی طاقت فرسا خاصه برای من که حال مساعدی واسه صعود نداشتم وای که چه دل پیچه بدی بود! فقط حیف که از خستگی رویا هم به سراغ مانیامد.

ساعت 7 صبح حر کت کردیم واسه رسیدن به جای مینی بوس . بین راه توقف زیاد داشتیم . ساعت حدود 11رسیدیم پائین .کنار رودخونه بچه ها سروصورتی شستن و لباس عوض کردن و همه گی به صورت3 MP سوار شدیم ؛ چنجر روشن بو د : تو رو می خوام تورو میخوام این دل من خیلی ناز تو می خواد گل من/ بیا تو خودت بیا تو بیا پهلوی من/تو خودت نمره بیستی تو مثل هیچکسی نیستی...............همه سرحال بودن و شاد؛ کمپ فدراسیون توقف داشتیم آقامیرزا (چوپون غولا)رفت خبر رسیدنمونو داد وحرکت کردیم به سمت کلاردشت. دوستای مشکین شهری مون کلاردشت خداحافظی کردن و وعده دیدار به سبلان دادن .

ماهی خریدیم و رفتیم ساحل نوشهر واسه ناهار . بچه ها رفتن قایق سواری من که نرفتم بقول شاعر گفتنی دوست دارم قایق سواری رو ولی جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام ! بعد از شنا ماهی می چسبه و بعدِ ماهی دوغ و یه کافی نت ؛ سرعت خیلی پائین بود و همه آف هام پرید شایدم آف نداشتم .برای همه نوشتم ما الان نوشهر هستیم و به سلامتی علم کوه روصعود کردیم. شام یه رستوران طرفای سمنان وایستادیم اونم ساعت 12:30 نمازم قضا شد Lبعد از خوردن شام بچه ها سرحال شدن و شروع کردند به شیطنت رانند ه عصبانی شد نگه داشت گفت 3نفری که اضافه اند پیاده شن ! همه ترسیدن و ساکت شدن منم لالایی مریم حیدر زاده رو توی ضبط غول زرین گذاشتم – کی جرات می کرد با راننده صحبت کنه – و هنوز تمام نشده همه خوابیدن :لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه .....

صبحانه بین راه وایستادیم و چای و کلوچه خوردیم ویه بحث داغ سر بی معرفتی آدما پیش اومد که تا توی مینی بوس ادامه داشت و خوب شد که با شروع آب بازی آقا میرزا خاتمه پیدا کرد و گرنه کم مونده بود به کتک کاری از نوع پرت اشیاء و دمپایی و.... ختم بشه .ناهار یه ساندوچ فروشی توی کاشمر بودیم / قبلش زده بودم باند چنجر رو قطع کرده بودم آخه این دی جی علی گی تور داشت رو اعصابم راه می رفت کاش حداقل میخوند هم ؛ فقط آهنگ خالی بود !

بعد خوردن ناهار من و دوتا از خانومها (غول مجاز و غول کنکوری ) به سرکردگی غول رمال رفتیم خربزه خریدیم و می خواستیم توی پارک تنهائی بخوریم که برو بچ با مینی بوس آمدن و مچ مونو گرفتن و تازه وقتی سوار شدیم برامون خوندن آدم فروش دست تو رو شده برام .....

آخرین توقف قبل از رسیدن به بیرجند واسه گازوئیل زدن ، خربزه خوردن(به دعوت غول یخی و غول زنبوری) و یخ خریدن بود . حوالی قاین حال وهوای کشتی کریستو ف غوله غم گرفته بود شاه غول یا همون غول بزرگ می خواست بره سربازی وبچه ها ،هم دلتنگی اونو داشتن هم دل کندن ازهم دیگه براشون سخت بود، هم دلشون براخونه تنگ شده بود؛ خاصه اینکه نوای ساز گروه صبا: (غول ماکارون، سید غول ، غول حسابدار، غول سمندون ، غول رمال،غول دراز و غول بی شاخ و دم ) هم غمگنانه بود ؛ خیلی ها گریون بودن بر عکس من کلی از این که ذره ذره به بیرجند بقولی شهر غم و دلتنگی! نزدیک می شدیم کیفولی بودم.

ساعت حدود 22 رسیدیم بیرجند چند تا از بچه ها سوارآردی آمدن تقاطع صیاد شیرازی استقبالمون ، بوق می زدن و ماکلی از دیدنشون خوشبحال بودیم ؛ آخرش اینکه فلکه دوم رحیم آباد ؛ باشگاه پیوندسبز باید پیاده می شدیم .

بازم یه عده آمده بودن استقبالمون منم که می دونستم اهل خونه عروسی اند و باید خودم برم ! بایکی از بچه ها که واسه استقبال آمده بود و جاش خیلی هم خالی بود آمدم خونه و تمام .رسیدن به آرامش اتاقم میون شلوغی و کتابا و رختخواب همیشه پهن ..............................

نکته های مهم این سفر:




با تشکر از سازمان جوانان هلال احمر استان خراسان جنوبی که در این صعود حامی مالی ما بودند.
فقط یه عده هستندکه حاضرن واسه هم تیمی هاشون ،واسه هم نوردهاشون وقت بذارن و میان استقبال یا بدرقه.
توی تیم یه دختر 8 ساله بود به اسم ویدا (غول بچه ) که تا کمپ باهامون آمد و پابه پای بقیه راه رفت.
هم نوردهای مشکین شهری دوستای خوبی بودن و ما از آشنائی شون کلی کیفولی شدیم .
سفر بامینی بوس خیلی سخته و طاقت فرسا.
اخلاق و عادتهای آدمها توسفره که معلوم می شه . ( اگه خواستی کسی رو خوب بشناسی یه سفر باهاش حتماً داشته باش!)
سفر تنهائی زیاد خوش نمی گذره .
هر سفری یه تجربه داره و این سفر هم مثل باقی سفرهایی که رفته بودم پر بود از حرفای تازه ویادگرفتنیهای جدید.


امیدوارم به همه خوش گذشته باشه و اونایی که موندن هم جای ما رو خالی کرده باشن این چند روزه.

(مامان غوله)